|
卐 نخستین پایگاه اینترنتی اسطوره شناسی استان گیلان 卐
|
بسیاری از معتقدات گیلانیان دربارۀ آفرینش را می توان در آئین های بهاری به چشم دید. نظر به اهمیت موضوع آفرینش دراسطوره شناسی (از آنجا که نخستین و مهم ترین سئوال فلسفی به شمار می رود) فصل بهار در گیلان، سرشار از آئین هائی است که به زبان های گوناگون، تفسیر و تعبیری از پایان روزگار مرگ و آغاز دوران نوزائی را به نمایش می گذارد. مردمانی که سرمای سخت زمستان را پشت سر گذاشته اند و شاهد اولین شکوفه ها و جوانه ها هستند و سیاهی زمین را از پس آب شدن برف ها دوباره می بینند، با شوق و ذوق فراوان، تشنۀ دانستن پاسخ این پرسش ها هستند که به راستی چه رویدادی در شرف انجام است؟ همۀ این رخدادهای خوب، چگونه پیش می آیند؟ چه نیروئی در کار است؟ چگونه می توان در این نو شدن سهیم بود؟ چطور می توان جادوی طبیعت را تقلید کرد؟
پهلوی ها یا دوبیتی های بومی، سرشار از مفاهیم مربوط به بهار، یار و کشت و کار اند! همچنین در مثل ها و کنایات نیز می توان این مفاهیم را یافت. مفاهیمی که تا مرز ادبیات اروتیک پیش می روند. در مثلی از گزافرود آمده است: برگ های درخت توسه، جوانه زده اند؛ دخترکان مدهوش شده اند. کنایه از این که به هنگام بهار، همه آمادۀ تعبیر رؤیای جهان و عشق ورزی اند. این مفاهیم گسترده در ادبیات فولکلور به ترانه های گیلکی نیز راه یافته است. در ترانه ای خاطره انگیز می شنویم: فصل بهار است و عروسی دلپذیر است؛ خداوند، عروس و داماد را برای یکدیگر نگاه دارد.
نمایش آغاز سال نو در آستانۀ بهار و برآمدن جانوران را می توان در نمایش خیابانی رابوچره که امروزه منسوخ شده است یافت. رابوچره، نمایشی است آئینی که در نخستین روزهای سال نو برپا می شد. جوانی، پوستین به خود می پیچید و با جست و خیز، خود را همچون آهو می نمود و جوانی دیگر، که او را همراهی می کرد و نقش آهوگردان را بر عهده داشت، با هدایت آهو به محوطۀ خانۀ مردمان، ترانۀ ویژۀ رابوچره را می خواند و آهو هم، به تناسب هر بند از ترانه، ایفای نقش می کرد. ترجمۀ فارسی مضمون ترانه، اینگونه است:
رابوچّره، رابوچّره
آهوی من به راه ها می چرد
آهوی من به پائین، به بالا می چرد
آهوی من مرغانه می خورد، و نه کمتر از صد عدد
ای وای! آهوی من مرده است
چرخ و چمبرۀ روزگار من مرده است
درمانده و در مرده است
برخیز آهوی زیبارو
به جست و خیز، نزد صاحبخانه برو
سکه در جیب صاحبخانه باشد
و آهوی من روسفید شود
هماهنگ با ترانه ای که آهوگردان می خواند، آهوی سرزنده، خود را به بیماری و ناتوانی می زند و سپس با دیگرگونی ترانه که با التفات خانه خدا همراه است، دوباره جان می گیرد و به شادی، جست و خیز می کند. گوئی که بیداری زمین و زمان را از پس خواب زمستانی یادآور می شود. این چهارپای گریزان، با آن جهش های بلند و پوست طلائی و انتسابش به شاه خراسان، نمایندۀ خورشید است. در ادبیات فارسی، از خورشید با استعارۀ آهوی فلک یاد شده است. به گمان نگارنده، واژۀ آفتاب باید همان آفوتاب یا آهو تاب باشد. گروهی از گالش ها هنوز آهو را آفو می نامند.
آوردن سکه در ترانه نیز بدون تعابیر اساطیری نیست. سکه (سیم ـ نقره) نشانی ارزنده از نیکبختی و آرزوی برکت و ثروت به هنگام نوروز است. چنان که می دانیم، گیلانیان گمان می کردند که روزهای آغازین سال، هرگونه که سپری شود تا پایان سال نیز، داستان بر همان روند خواهد بود.
هنوز به درستی نمی دانیم که معنای واژۀ رابوچّره چیست. تازه ترین گفته را در این باره، علی خوشتراش به دست داد و این نام را چیزی مترادف با رابِ چرنده دانسته است. راب یا حلزون، دست کم به لحاظ شاخدار بودن و گیاه چریدن، قابل تطابق با آهو است ولی کارکردش در آن نمایش یا سروده، روشن نیست.
همچنین می توان گمان برد که این واژه، به دنبال طرح تصویری از پیشروی آهو باشد. چنان که می دانیم، چارپائی وحشی چون آهو، همچنان که می چرد و خود را پروار می کند، به پیش گام برمی دارد. در این صورت با این لفظ، آهوگردان، آهو را به پیش می خواند.
در درون خانه های گیلانیان اما، تخم مرغ های رنگ کرده بر سفرۀ نوروزی جای دارند. به نظر می رسد که خودِ عمل رنگ کردن نیز، کرد و کاری نمادین باشد. چه تخم مرغ ها را همراه با پوست پیاز یا برگ زن کیش در دیگی گلی (گمج) می گذارند و در آب، غوطه ور می کنند. گوئی که جهان کوچک ما به واسطۀ فرورفتن در آب، جاودانه می شود و به سابقۀ رنگی که به خود می گیرد، تازه می گردد. رنگ آمیزی آن معمولاً با پوست پیاز قرمز انجام می شود و رنگی قهوه ای و شاد به تخم مرغ می دهد. پیاز خود به لحاظ لایه های متعددی که داراست، کنایه از گذر سالیان دراز است و رنگی که بر تخم مرغ می اندازد، سالخوردگی این نماد اسطوره ای را آشکارتر می کند. از سوی دیگر، بازی نمادین مرغؤنه جیک جیک یا جنگ تخم مرغ ها را باید تاکیدی دانست بر آرزوی دیرینۀ بشر در جستجوی حیات جاودانه. گرچه هیچگاه میسر نبوده و نخواهد بود ولی میل به جاودانگی یا دست کم، برتری نسبت به دیگران، همواره با انسان بوده است. جنگاوران این رزمایش، هریک با در دست داشتن تخم مرغ ـ این نشانۀ زندگی ـ و زدن آن به یکدیگر با رعایت قوانین بازی، می کوشند تا دیرپائی جهانی که در دست شان است را بیازمایند و هریک در دل، آرزو می برند که این جهان مثالی، دیرتر شکسته شود.
چند و چون مرغؤنه جیک جیک به این گونه است که هرکس، از میان تخم مرغ های پخته ای که سفتی پوسته شان را با زدن آن ها به دندان های پیشین خود سنجیده است (یا در واقع با این کار می خواهد سفتی دندان هایش را به پوستۀ تخم مرغ القاء کند)، محکم ترین تخم مرغ را به دست می گیرد و آن را با خود در بازدید های نوروزی، همراه می کند. در هر بازدید، رجزخوانی های دوستانه سر می گیرد و کار، بالا می کشد. یکی از دو مبارز، تخم مرغ خود را ماهرانه و به گونه ای که تنها سر یا ته آن پیدا باشد در مشت می گیرد و مبارز دیگر، با تخم مرغ خود (معمولاً از سر تیزش) به تخم مرغ حریف، ضربه می زند. نفر برنده، تخم مرغ شکسته را از آن خود می کند و به سراغ نفر بعدی می رود.
نام این بازی از تلفظ واژۀ جنگ در شماری از روستاها به صورت جینگ برداشت می شود و هم یادآور جنگ است و هم صدای برخورد تخم مرغ ها به دندان یا با یکدیگر. بار معنائی بازی، یاریگر ما در کشف یکی از باورهای شگفت گیلانیان که تا به امروز ناشناخته بوده، است. گیلانیان، دندانی که می افتد را در لانۀ مرغ خانگی می اندازند. امروزه به یاری میتولوژی می فهمیم که این عمل به جهت انجام جادوئی در راستای استحکام تخم مرغ ها و البته، تخم کیهانی بوده است.
خود سفره ای که این تخم مرغ ها بر آن چیده می شوند نیز گفتنی های فراوان دارد. گیلانی ها در گوشه ای از خانۀ خود، ماکتی از آفرینش را خلق می کنند و به نمایش می گذارند. این ماکت انتزاعی را سفرۀ نوروزی می نامیم که در ادبیات کلاسیک با عنوان خوان نوروزی شناسانده شده است. گرچه این سفره امروزه به اشتباه به هفت سین تغییر کرده است، ولی می توان دید که پیشینۀ رواج ملی هفت سین به روزگار قاجار می رسد، حال آن که خوان نوروزی از دیرزمانی در جهان ایرانی کاربرد داشته است. بسیاری از دهاتی های کهنسال گیلان، چیزی به نام سفرۀ هفت سین را در دهات خود به یاد نمی آورند. تا پیش از معرفی هفت سین از رادیو و تلوزیون پهلوی دوم و تبدیلش به آئین ملی، چیزی به این نام در گیلان فراگیر نبود (هرچند که بسیاری از خانواده های شهری با آن آشنا بودند).
سفرۀ نوروزی، سمبل های زایش و برکت را در خود گرد آورده است. قرآن، سکه، آئینه، برنج، تخم مرغ، آب و سبزه، نماد هائی هستند که بر این سفره به چشم می آیند. اما نکتۀ در خور توجه، اصلِ انداختن سفره است. بسیاری از آئین ها در گیلان، با خوراکی های ویژۀ آن آئین همراه است. می توان چنین استنباط کرد که برای درونی تر کردن تجربۀ آئین و برخورداری از مواهب اجرای آن، آئین مربوطه را با یک خوراکی همراه می ساختند. چنان که وقتی از آئینی همچون چهارشنبۀ پایان سال یا شب چله یاد می کنیم، خوراکی های آن آئین را نیز به یاد می آوریم. بنابراین آئین نوروز نیز دارای ناخوراکی های سمبلیک و نیازمند سفره است. همراهی خوردنی های نوروزی همچون شیرینی ها و حلوا های خوشمزه که کدبانوی گیلانی، استادانه آن ها را فراهم می کند و آجیلی که از بازار نوروزی خریده اند، با مظاهر آفرینشی که بر سفره چیده شده اند، جادوی سال نو را به جسم و جان گیلانیِ گریخته از زمستان می رساند. از این منظر، سفرۀ سال نو با تصاویر و مجسمه های نمادینی که مسیحیان از صحنۀ به دنیا آمدن عیسی در آغل می سازند (و به پرسپه مشهور است) و به هنگام آغاز سال در گوشه ای آشکار از خانه می نهند، قابل مقایسه است. سفرۀ سال نو معمولاً تا پایان دوازدهمین روز بهار (؟) در خانۀ گیلانیان می ماند و در جائی گسترده می شود که به هنگام دید و بازدید های نوروزی، به چشم آید. اینگونه، خانه خدا و کدبانو، مشارکتشان را در نو شدن جهان، یادآوری می کنند. تخم مرغ هائی که برای جنگ مرغانه ها یا خوردن مهمانان و یا اهداء به کودکان در این روزها در نظر گرفته شده اند نیز بر روی همین سفره جای دارند. در سال های اخیر که هنگام تحویل سال، با دقتی در حد ثانیه از سوی تلوزیون اعلام می شود، مشتاقان ورود سال جدید با لباس آراسته و پس از تنظیم تلوزیون (که در این سال ها به یکی از ارکان نوروز بدل شده است) بر کانال دلخواه، در کنارۀ سفرۀ نوروزی می نشینند و لحظه ای که گمان می رود لحظۀ نو شدن جهان است را انتظار می کشند. بزرگ خانواده، از این لحظۀ استثنائی، استفاده می کند و در این لحظۀ حدوث آفرینش، در مقام خانه خدا، به ذکر آیاتی از قرآن، مطایبه با خانواده و گاه (بیشتر در شهرها)، اعطای هدایای نوروزی بر می آید. بیگمان در سال هائی که هنوز ساعت اختراع نشده و رادیو و تلوزیون به روستاها نرسیده بود، نوروز با آغاز صبح نخستین روز بهار سر می گرفت و همچون امروز نبود که مردم اسطوره گرا، نیمه شب را نیز به گمان درک لحظۀ تحویل سال و انتظار وقوع رویدادی ویژه از خواب برخیزند و کنار تلوزیون بنشینند.
برپایۀ پژوهش های نوین نگارنده، اسطورۀ محوری خوان نوروزی، گرامیداشت ایزد ماه بوده است که با نمادی سیمین و چیزی از جنس نقره (همچون سکه) یادآوری می شد. پر و خالی شدن قرص ماه، در ذهن مردمان کهن، آن را شایستۀ به کارگیری برای سنجش سال ساخته بوده است و چنان که می دانیم، نقره، فلز ویژۀ سیارۀ ماه است و جایگاه آن در آغاز سال (که آغاز تقویم نیز هست) یادآوری می شود.
آئین های نوروزی می پایند تا سرانجام، روز سیزدهم بهار فرا می رسد. آئین این روز که با بیرون رفتن از خانه و شادخواری همراه است، بیشتر، آئینی شهری که در آن مردم شهر، به دشت های پیرامون می روند، می نماید ولی به گواهی نشانی های نویافته، از گذشته نیز چنین نبوده و دست کم، در نزد مردم شماری از روستاهای گیلان، این آئین برپا می شده است. در این روز گیلانیان به دشت ها، درختزارها، بستر رودخانه ها و کنارۀ دریا می روند و ساعاتی را در آن جا سپری می کنند. آئین هائی همچون سپردن سبزۀ نوروز به آب روان، خوردن کاهو وسکنجبین و یا تاب سواری از برنامه های این روز هستند. آئین تاب سواری باید بازماندۀ روایت های باستانی در بارۀ نوروز جمشیدی باشد. آئینی که آیند و روند جهان را همچون آونگی به تصویر می کشد و مردمان، سوار بر این آونگ اند.
روز سیزده سال نو را باید روز زمین دانست. گفتگو دربارۀ چون و چرای روز سیزدهم سال نو و یافته های شگفت انگیز دربارۀ این روز به چندین دلیل در این مجموعه نمی گنجد. همینقدر یادآور می شویم که برخلاف غلط مصطلح، این روز، نه روز طبیعت که روز زمین است و منسوب بود به دوازدهمین امشاسپند ایران باستان یعنی اسفند. این روز، یادآور بازگشت زندگی از بطن مادر زمین است. بازگشتی که جادوی آب روان نیز در آن مؤثر خواهد بود. سبزه هائی که به هنگام نوروز، خیسانده و سبز شده اند را به آب روان دریا یا رود می سپارند تا دوباره، زندگی از سر گیرند. فرو رفتن در آب (یا در چاه) نمادی از زندگی جاودان یا بازگشت دوباره است؛ چنان که خورشید نیز هر روز به تازگی دیروز، از میان آب (دریا) سر بیرون می آورد. زرتشتیان گمان می کردند که نطفۀ سوشیانث در دریاچه ای جاودانه شده و در انتظار بازگشت است.
علی بالائی لنگرودی
رم – 22.02.2012
http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100933445687
يکي از دلنشين ترين بخش هاي فرهنگ مردم لنگرود را بايد در آيين جشن چهارشنبه پايان سال ايشان دانست . امروزه در ايران ، اين جشن را بيشتر با نام تهراني آن (چهارشنبه سوري ) ياد مي کنند، ولي در نگاشته هاي کهن با نام جشن سوري آمده است ؛ همچنين در پاره اي از شهرها و روستاهاي ايران ، نام هاي ديگرگون دارد. نام اين آيين در لنگرود، کول کول چهارشنبه است . کول بنا به يادداشت شادروان بهرام فره وشي ، بازگوکننده جايگاه آتش است . از اين رو مي توانيم نام لنگرودي آيين را به آتش چهارشنبه برگردانيم . دوبار آمدن واژه کول ، بايد از روي افزوني جايگاه اين آتش ها بر زمين باشد، چون بنا بر رفتار لنگروديان ، شايسته است از اين آتش ، هفت تا برپا شود و همه خانواده از روي آن گذر کنند.
هنگام پريدن از روي آتش ، دو ترانه کوتاه گزارش شده است . يکي گزارش شادروان پاينده : «کول کول چارشنبه بدر، سال بدر، ماه بدر، سينزه بدر و ديگري گزارش نگارنده : «کول کول چهارشنبه ، فرده بهار شنبه » و هر کس هر بار که مي خواهد از روي کپه بپرد، مصرع نخست را مي خواند (کول کول چهارشنبه ) و هنگام پريدن از روي کپه دوم ، مصرع دوم را مي خواند (فرده بهارشنبه ) و واژه فرده در زبان لنگروديان ، همان فرداست.
اين ترانه کوتاه از رازآميزترين داستان هاي آيين است . برپايه يادداشت هاي بيروني ، ايرانيان درآمدن سال نو در آغاز هفته يا همزماني آن را با شنبه خوش مي داشتند. آتش اين شب از دسته هاي کاه بريده شده از شاليزار و برجامانده از گياه برنج فراهم مي آيد. همچنين خار و خاشاک سوختني يا جاروهاي کهنه را گرد مي آورند و به آتش مي کشند. گرچه بوته خشک در گيلان يافت نمي شود، ولي بريده خارهاي تمشک يا شاخه هاي نازک ديگر که پس از رسيدگي باغ و کشتزار بر جا مانده اند، شايسته آتش اين شبند.
خريدن چيز نو و دور انداختن چيزهاي کهنه در اين شب شگون دارد و از رفتن به مهماني خودداري مي کنند. مادران ، دختران دم بخت را با جارو و به گونه اي نمايشي از خانه بيرون مي کنند و سپس يکي از بستگان ميانجيگري مي کند و او را به خانه بازمي گرداند (تا در سال نو به خانه شوهر رود). سوخته آنچه آتش مي زنند به پاي درختان يا در شاليزار مي پاشند و برآنند که شگون دارد.
شام کول کول چهارشنبه نيز بسيار شگفت انگيز است . زنان پيش از فرونشستن آفتاب ، بر ايوان خانه مي نشينند و سبزي و پياز را روي تخته مي ريزند و با آهنگ بلند آن را ساتور مي کوبند. آهنگ زدن ساتور روي تخته بايد بلند باشد و در شهر بپيچد. در اين روز از همه شهر، آهنگ ساتور و تخته بلند است.
براي شام ، سبزي بر سفره مي گذارند و سبزي پلو با ماهي مي خورند. بويژه خوردن سير در اين شب بسيار سفارش شده است . چنين گفته شده است که هر کس (هر بچه اي ) در اين شب سير نخورد، گازو مي شود!
ديگر اين که در سال هاي دور، زنان لايه هاي فرودست شهر به دباغ محله مي رفتند و براي بخت گشايي يا زايايي ، بند تنبان را به دست پسربچه اي خردسال مي گشودند. اين کردوکار رازآميز که بر سر چاه هاي دباغي انجام مي شد، خود مايه پژوهشي ديگر است.
ولي شيرين ترين گفتني ، کول کول چهارشنبه ، چرايي آن از زبان لنگروديان است . چرا در اين شب آتش مي افروزند و چرا از آن مي پرند؟ اين پرسش ، پاسخي دولايه دارد: لايه رويي و لايه زيربنايي . کهنسالان لنگرود درباره اين شب و آتش آن چنين مي گويند که اين شب يادآور گردآوري سپاه از سوي مختار براي خونخواهي حضرت سيدالشهدا ع است . مختار در اين شب براي آن که خودي از ناخودي شناخته شود خواست تا هر که با او همراه است ، آتش بيفروزد. پژوهش نوين دراين باره نشان مي دهد که اين داستان تا چه اندازه برازنده اين شب است و گرچه هيچ گاه ، هيچ پيوندي ميان سپاه مختار و چهارشنبه پايان سال نبوده است ، ولي به زيبايي هر چه بيشتر همه پيشينه کول کول چهارشنبه را مي توان در آن يافت . ازاين رو، يکي از کلاسيک ترين نمونه هاي دست به دست شدن اساطير در گذر زمان و گواهي بر درستي برابر نهادن هر اسطوره با همسانش در فرهنگ پس از خود است.
سال نو آغاز نمي شود مگر اين که سال کهنه پايان يابد يا سال نو به جهان پا نمي نهد مگر اين که سال کهنه کشته شود. گرچه در اين زمان و اين روزگار ما بيشتر آغاز سال نو را جشن مي گيريم ، ولي پيش از اين ، پايان سال کهنه نيز با آيين هاي بسيار همراه بوده است ، چنان که ريزه کاري هاي همين شب کول کول چهارشنبه در لنگرود، بيشتر از گفتني هاي نوروز است و در شماري از آبادي هاي ايران زمين ، اين شب را گرامي تر از نوروز مي دانند.
در فرهنگ باستاني ، مردمان بين النهرين و گاهشماري کشاورزي ايشان ، پايان سال همزمان بود با مرگ ايزدگياهي شهيد شونده . با شهادت اين ايزد و قرباني شدن او سال پايان مي يافت ؛ ولي چون از خون بر زمين ريخته شده اش گياهي شگفت انگيز مي روييد، سال کشاورزي نوبي هيچ درنگي دوباره آغاز مي شد. در بين النهرين اين ايزد، تموز يا دموزي نام داشت و آيين هاي در پيوند با او، هرساله باشکوه فراوان برگزار مي شد.
گويا مردماني که پيش از آرياييان در ايران مي زيستند، با اين داستان آشنا بودند و در پايان سال بر جوان شهيد، سوگواري و زاري مي کردند. اين شيوه در سرزمين هاي شمالي و خاوري ايران فراگير بوده است . بنابر گزارش هاي کهن ، مردمان بخارا از ديرباز تا سده هاي مياني اسلامي ، هرساله هنگام نوروز براي کشته شدن سياوش گريه و شيون مي کردند و خاک بر سر مي ريختند. در فرهنگ هاي ناآريايي (يا نه چندان آريايي ) ايران ، کشته شدن سياوش نماد پايان سال کشاورزي است.
پس از اين که سر سياوش بي گناه بريده شد، از گلوي او خون بر زمين مرده روان گرديد و از آن جايگاه گياهي تروتازه روييد که آن را پر سياوشان (فرسياوشان ) ناميدند و نشانه اين بود که سال کشاورزي نو آغاز شده است.
پيوندهاي سياوش و نوروز بسيار تنگاتنگ است و از اين رو، يادآوري خونخواهي در پايان سال وامدار اوست . علي خوشتراش بدرستي ، گذر مردمان از آتش در چهارشنبه پايان سال را نيز بازسازي ره سپردن سياوش در آتش دانسته اند که گواهي بر پاکي و بيگناهي او بود و نيز از همين روي است که در پايان اين شب ، سوخته کاه را پاي گياهان مي ريزند تا در درازاي سال گياهي ، برايشان آمد داشته باشد.
در فرهنگ آريايي (بويژه زرتشتي )، داستان اندکي ديگرگون است . پايان سال همزمان است با بازگشت روان مينوي مردگان يا فروهر ايشان به خانه هاي خود، همچنين در گاهشماري اوستايي ، پايان سال برابر است با گاهنبار همسپهمديم و گزارش اين گاهنبار، همسپاهي فروهرهاست . بنا به يادداشت هاي شادروان مهرداد بهار، در اين هنگامه پايان سال ، فروهرها سپاه خويش را مي آرايند تا با اهريمني (که کيومرث و گاويکتا آفريده را کشت ) پيکار کنند.
گردآوردن سپاه فروهري در گاهنبار همسپهمديم ، شناخت ما را از زيبايي داستان لشکرکشي مختار خونخواه افزون مي کند.
اکنون به چهارشنبه بپردازيم و اين که چرا شب چهارشنبه را براي اين آيين ديده اند. از آنجا که ايرانيان پيش از اسلام ، چيزي به نام هفته نداشتند پس همزماني شماري از آيين هاي ايراني با روزهاي هفته به دگرگوني هاي سده هاي نزديک ، بويژه از روزگار صفويه به اين سو باز مي گردد. بايد دانست که امروزه هم آيين سوري در همه جاي ايران در شب چهارشنبه نيست و در بسياري از آبادي هاي غرب و جنوب کشور، در شب پايان سال برگزار مي شود، ولي گزينش چهارشنبه نزد مردمان شمال و شرق ايران ، بي گمان پيشينه اي داشته است.
نشاني اين پيشينه را شايد بتوان در گاهشماري کوهنشينان البرز جست . زمستان 90روزه ايشان به سه دوره شگفت بخش مي شود. دوره 40روزه چله بزرگ ، دوره 20روزه چله کوچک و دوره 30روزه آفتاب به حوت . اين سه دوره با بندهايي به نام چهار چهار به هم پيوند مي خورند. چهار روز پاياني چله بزرگ و چهار روز آغازين چله کوچک ، نخستين چهار چهار و چهار روز پاياني چله کوچک و چهار روز آغازين آفتاب به حوت را دومين چهارچهار مي نامند. با اين چهارچهارها در اين زمان ، هيچ کاري نداريم.
يک چهار ديگر هست که تاکنون ناشناخته مانده است و در اينجا به آن مي پردازيم . ناشناختگي اين چهار آن روي است که در دل پنج پنهان است ! پنج روز پايان سال که در شناخته شده ترين گاهشماري هاي ايراني ، پيش از نوروز مي آيد برابر با پنج روز پنجه يا همان خمسه مسترقه است . پنج روز مانده به پايان سال ، پنجه (که در لنگرود پنجک مي گويند) آغاز مي شود، ولي بر پايه گزارش ويژه برهان قاطع ، برپا داشتن آيين آن در چهار روز مانده به پايان سال انجام مي شد يا به زبان ديگر، آيين هاي ويژه پنجه از روز دوم آغاز مي شود و پس از روزهاي سوم و چهارم و پنجم به آغاز سال نو مي رسيد. چهار روز مانده به پايان سال (روز دوم پنجک ) بر پايه يادداشت برهان قاطع ، روز اشتود نام داشت و درباره اين روز آمده است : «نام روز دوم است از خمسه مسترقه قديم و بودن آفتاب در برج عقرب و در اين روز، مغان يعني آتش پرستان ، جشن کنند». شگفت اين که نويسنده برهان ، تنها اين جشن را در روز دوم پنجه ياد کرده است و گويا در روز نخست يا روزهاي سوم و چهارم و پنجم ، نشاني از جشن و آيين نيست . مي توان پنداشت که اين يادگار چهار روز مانده به پايان سال ، کم کم به چهارشنبه پايان سال ديگرگون شد و تا امروز بر جا مانده است.
باريک شدن در آنچه فرهنگ مردم لنگرود در زمينه کول کول چهارشنبه است ، نشان مي دهد از اين راه ، پيوندهاي بسياري چه با دورترين اساطير ايراني و پيش ايراني و چه با ديرترين افسانه هاي سرزمين هاي شرقي آشکار مي شود. گزارش ويژگي خوردن سير در کول کول چهارشنبه و اين که هر کودکي که در اين شب سير بخورد، گازو نخواهد شد، گرچه خرافه اي کودکانه مي نمايد ولي پيشينه اين باور به داستان هاي جمشيد و باورهايي که هنوز زرتشتيان به آنها پايبندند باز مي گردد. داراب هرمزديار گزارش مي کند: «جمشيد را رسم بود که هر بيگانه و غريبي که از راه مي رسيد، در مطبخ پذيرايي مي کردند، چندان که سير و شادمان شود. روزي يک ديو خود را در شمايل تازه واردي درآورده و به خوانگاه جمشيد رفت . هرچه به خوراندند خورد و سير نشد و گفت در مطبخ چنين شاهي ، آنقدر خوراک نيست که مرا سير کند. داستان را به جمشيد بردند. جمشيد چند بار دستورهايي داد، اما ديو باز اظهار گرسنگي کرد. فرمان داد رمه اي از گاو و گوسپند کشتند و برايش خورش کردند، اما کفايت نکرد. جمشيد به درگاه دادار اورمزد نيايش کرد و چاره خواست . بهمن امشاسپند به وي چنين ظاهر ساخت که دستور دهد گاوي بکشند و در ميان سرکه کهنه بپزند و سير و سداب درش کنند و به نام ايزد، پاره اي در سفره نزدش نهند. پس آن گنامينو چون لقمه اي خورد از آنجا بگريخت و نيست شد. پس از آن روزگار، گهنبار بنهادند و هرگاه که قحطي و تنگي پيش مي آمد هم چنان گاوي کشته و با سرکه و سير و سداب آميخته و مي پختند و مي پختند و همگان از آن مي خوردند تا تنگي و قحطي از بين مي رفت.
خوردن سير در کول کول چهارشنبه ، همزمان و برابر با گاهنبار همسپهمديم است و اين باور که هرکس سير بخورد، گازو نمي شود شايد دوري جستن از رخسار ديو گرسنه باشد. هاشم رضي درباره خوردني هاي جشن سوري آورده است : «نان روغني در اصطلاح زرتشتيان ، سيروگ ناميده مي شود... با سيروگ ، سير و سداب نيز تهيه مي کنند. سيروگ و سير و سداب ، در گهنبارها و مراسم درگذشتگان تهيه مي گردد.»
گويا خوردن سير در انديشه ايرانيان ، دورکننده بدي ها و اهريمنی ها بوده است . در برهان قاطع آمده است : «گياهي است که پيوسته در آب هاي ايستاده رويد و خوردنش حيض را بگشايد.» و باز در همان دفتر، زير واژه سير سور مي خوانيم : «نام روز چهاردهم است از هر ماه شمسي و فارسيان درين روز عيد کنند و جشن سازند و درين روز گوشت و سير برادر پياز خورند و گويند که خوردن آن ايمن بودن از مس جن است.»
منابع در آرشيو روزنامه موجود است.
متن زیر مربوط است به گفتار دکتر فریدون جنیدی در بارۀ جشن چهارشنبۀ پایان سال که می توان آن را در لینک http://www.ghanoononline.ir/NSite/FullStory/News/?Serv=4&Id=19472 یافت. لازم به یادآوری است که اشارۀ ایشان به پیوند چهارشنبۀ پایان سال با گاهنبار همسپهمدئم، پیشتر (سال ۱۳۸۶) مورد اشارۀ شاگردان ایشان نیز بوده است: http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100933445687
نیلوفر احمدپور و مسعود لقمان، گروه فرهنگ و هنر- شب آخرین چهارشنبه سال برای بیشتر ایرانیان، شبی خاطرهانگیز است. شبی که ایرانیان با افروختن آتش در بامها و صحن خانهها، کوچهها، خیابانها و بیابانها به نبرد با تیرگیها و تاریکیها میروند.
چهارشنبه سوری میآید تا بگوید امسال نیز به مانند هزاران سال پیش “نوروز پیروز” به دیدن ایرانزمین خواهد شتافت و با یادآوری اینکه فرهنگ ملّی ایران در تاریخ هزاران سالهی سرزمینشان که آکنده از پیروزیها و شکستها، فرازها و فرودهاست، سیاوشوار، پیروزمندانه از دلِ آتشها و سختیها بیرون خواهد آمد تا روزگاری نوین را نوید دهد؛ چراکه به گفتهی حافظ:
دورِ گردون گر دو روزی بر مُراد ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور
در این شب به نشانهی سه پند بزرگ زرتشت “اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک” سه کُپهی آتش میافروزند و با پریدن از روی آتشی که در ادب پارسی به عشق مانندشده، میخوانند:
زردی و رنجوری من از تو
سرخی و خرمی تو از من
و با آیینهایی چون فالگوشایستادن، فال کوزه، کوزهشکستن، کجاوهبازی، شالاندازی، قاشقزنی، حلواپختن، دادن آش نذری و پخش آجیل مشکلگشا همراه است.
استاد فریدون جنیدی، شاهنامهپژوه و پژوهشگر برجسته تاریخ و فرهنگ ایران، درباره جشن سوری و آیا اینکه سوری درست است یا چهارشنبه سوری، به ما چنین گفتند:
«ما جشنی به نام سوری نداریم. سور در اوستا از واژه “سَئورَ” (Saora) گرفته شدهاست، یعنی خوراک هنگام روشنایی یا مهمانی روز و هیچ ارتباطی به این جشنِ پایان سال ندارد ولی بعدها ارتباط داده شد. داستان از این قرار است که ما در ایران باستان 12 ماه 30 روزه داشتیم که میشود 360 روز و پنج روز پایانی سال. این پنج روز پایانی _ از 365 روز _ گَهَنبار روان و فروهر درگذشتگان بود و در این پنج روز خانهها را تمیز میکردند، شبها آتش روشن میکردند، جشن میگرفتند و در این پنج شبانهروز بهیاد روان درگذشتگان شاد بودند و باور بر این بود که روانهای درگذشتگان در پنج روز پایان سال از جهان مینوی میآیند و به خانه و کاشانه خود سر میزنند و ما با پوشیدن لباسهای نو و خانهای تمیز و اجاق و تنوری روشن، روان آنان را شاد نگه میداریم.
ما ماجرای چهارشنبهسوری این است که گروهی در شهری مسلمان شدند و مطابق آیین خودشان در این پنج روز پایان سال، آغاز کردند به برپایی جشن و آتش روشنکردن. شحنه یا کارگزاران خلیفه آمدند و از این کار جلوگیری کردند و گفتند: چرا شما هنوز جشنهای دوران پیشین را میگیرید؟ و مردم گفتند: این جشن نیست بلکه سور است. پرسیدند، نام این سور چیست؟ چون شبِ چهارشنبه بود، پاسخ دادند که چهارشنبه سوری است. گفتند: اگر این چهارشنبه سوری است، پس چرا شما آتش روشن کردهاید؟ گفتند: چون هوا سرد است. گفتند: آتش را زیر پا بگیرید. و آنان از روی آتش پریدند. گفتند: به آتش دشنام دهید! و ایرانی که همواره آتش نیایش داشته و آتش را ستایش میکردهاست، چطور به آتش دشنام دهد! حداکثر گفتند: “زردی من از تو، سرخی تو از من” که در واقع به سرخی آتش اشاره دارد. این داستان در آن سال در شب چهارشنبه اتفاق افتاد. سال دیگر که مردم میخواستند در زمان گهنبار آتش روشن کنند، مثلاً چون سهشنبه شده بود نتوانستند که روز آن را تغییر دهند، چون پارسال گفته بودند که چهارشنبه سوری است پس نمیشد و یک شب پس از آن، آتش روشن کردند و جشن گرفتند و همچنین سال به سال گهنبار عقب میافتاد. خاصیت آن این بود که از هفت روز که یک هفته است، پنج بار این جشنها در زمان گهنبار بود. پس در هر هفت سال، پنج سال، این آیین در گهنبار میافتاد. تا اینکه مردم عادت کردند که این جشن باید در شب چهارشنبه پایان سال باشد.»
نویسندهی کتاب ” زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی” در ادامه دربارهی آئینها و ویژگیهای این جشن چنین گفتند:
«با این وجود نیز ویژگیهای این جشن به قوت خودش باقی مانده است. این ویژگیها این است که تمام عناصر این جشن یک پیوند با جهان مینوی دارد. مثلاً کوزه آب را از بالای پشت بام میانداختند کهیک سکه هم درونش بود و هر کس آن سکه را پیدا میکرد برای خویش فالی می زد. شکستن کوزهی آب که هنوز هم در گیلان رواج دارد که گَمَج را میشکنند، به خاطر این است که این کوزهیک سال کار کرده و آب سوراخهایش را گرفته و دیگر بهداشتی نیست، باید دور انداخته شود و کوزه ای نو خریداری شود. ولی اینکه این سکه از آسمان پایین میافتد مربوط به ارتباط زمینیان با آسمان است.
از دیگر آیینها، این است که در بعضی جاها مثل کردستان، خانههایی که دارای سقفی سوراخدار هستند، از بالا کلاه یا دستاری را به پایین میفرستند و از پایین چیزی را به بالا یعنی به آسمان میفرستند، این نشانه نزول فروهرها و بعد هم رفتنشان است. آن فردی که بالاست میگوید: اگر پایینیها فلان چیز را به من بدهند آن را به فال نیک میگیرم، این در حقیقت پیوند معنوی میان کسی است که بالای پشت بام ایستاده است با فردی که پایین است. و آنهایی که پایین هستند پیوند معنوی پیدا میکنند از خانه خویش به سوی آسمان.
از آیینهای دیگر فالگوش است که این هم پیوندی معنوی است. قاشقزنی نیز همین طور، بدون اینکه همدیگر را بشناسند با هم چیزهایی ردوبدل میکنند. در واقع تمام عناصر این جشن ارتباط میان مردم زمینی با روانها، جهان مینوی و آسمان است.
با اینکه چهارشنبهسوری ظاهرش را از دست داد ولی مفهومش (که گهنبار روانها و فروهرهای نیاکان بود) هنوز باقی ماندهاست که ارتباط با جهان معنوی است. البته این سخنان را هیچ جا ننوشتم و نخستین بار است که میگویم.»
نویسندهی ” نبرد اندیشهها در ایران پس از اسلام” و “نامه فرهنگ ایران” با بیان این که بین آتش جشن چهارشنبه سوری با سیاوش ارتباطی وجود ندارد، افزودند:
«یادوارهی سیاوش که در ایران گرفته میشد پس از این که دیلمیان آمدند و بهیاد امام حسین آن را برگزار کردند در حقیقت منطبق با امام حسین شد این کارهایی که در دستههای محرم میشود در واقع حرکت رستم به سوی توران است چون همهی این حرکات کنشهایی نظامیاست و در واقع حرکت گروههای ایرانی است که برای خونخواهی سیاوش بهم پیوستند و به توران رفتند.
ولی چهارشنبه سوری محققا همان گهنبار پایان سال است. نام این گهنبار هَمَس پَت مَئیدیم گاه بود که این را تاکنون کسی معنا نکرده، (مئیدی= میانه، هَمَ= گرما، سپت= شب) به دیدِ من یعنی گرمای شب و روز میانه میشوند، یعنی گهنباری که در آن شب و روز با هم برابر میشوند.»
بنیانگذار بنیاد نیشابور در پاسخ به این پرسش که با توجه به این که جشن چهارشنبه سوری، هم درون مایه و هم ظاهر خود را از دست داده و خیابانهای شهر در این شب به میدانهای جنگ مانند شده، درباره چرایی این رخداد چنین به ما گفتند:
«جشن چهارشنبه سوری را در قدیم با همهی مراسمِ فال گوش ایستادن، قاشق زنی و … داشتیم و سه بوته نیز در حیاطمان به نشانهی اندیشهی نیک، گفتار نیک و کردار نیک روشن میکردیم. این آتش به محله و کوچه کشیده نمیشد. شوربختانه پس از انقلاب چون نادانسته با خواستههای جوانان مبارزه شد و آتشها را خاموش کردند جوانان نیز برافروخته شدند و کارهای بدتر کردند و جشن چهارشنبه سوری را تبدیل به میدان جنگ کردند. من بارها در گفت و گوهایم گفته ام که با جوانان نباید مبارزه کرد تا آنها هم مبارزه نکنند مثلاً دولت میتواند کارخانهی فشفشه و ترقهسازی بیخطر بسازد تا جوانها بتوانند از آن ترقهها استفاده کنند که هم شادی نماید و هم کمکی به خزانه دولت برسد. ولی نمیکنند و این نتیجه میشود که جوانان با بهرهگیری از مواد پرخطر جان خود و دیگران را به خطر میاندازند. من مقصر را کسانی میدانم که از آغاز انقلاب با این جشن به مبارزه پرداختند.»
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم !
نوروز در لنگرود
بیشتر آنچه که از چندوچون برگزاری آئین های نوروزی در شهر لنگرود می دانیم یادآوری های کهنسالان امروز و دیروز لنگرود است و چنین می نماید که پیش از شادروان پاینده نیز کسی به گردآوری این آئین ها در این شهر نپرداخته باشد. از سوی دیگر گردآورده های پاینده، دربرگیرنده ی همه ی آنچه که می شد درباره ی نوروز در این شهر کوچک گفت، نیست. چالش دیگر ما، خرده آئین هائی هستند که در شماری از روستاهای پیرامون لنگرود برگزار می شدند و یا می شوند و رو به فراموشی می روند و دانسته های ما درباره ی آن ها بسیار ناچیز است. همین خرده آئین ها، هنگامی که همراه با رهسپاری روستائیان به شهر، به خانواده های لنگرودی راه یافته اند، پژوهشگر را با یافته هائی تازه روبرو می کنند که در یادداشت های ارزشمند پاینده، سراغی از آن ها نیست. و باز برپایه ی کهنگی آئین های نوروزی در این سرزمین، می توان هنوز گاه و بیگاه به یافته هائی تازه در این باره رسید.
پیش از آغاز گفتگو درباره ی نوروز در لنگرود، یادآور می شود که گروهی از گیلانیان علاقه مند به نوآوری در این سال ها، با دست بردن در گاهشماری بومی کوهنشینان شرق و جنوب گیلان که پیشتر آن را با نامی همچون تقویم گالشی می شناختیم، آن را تقویم باستانی گیلان نامیده اند که این اصطلاح و آن تقویمِ آرایش شده، برای لنگرود، فاقد اعتبار است. هنگامی که از نوروز در لنگرود و روستاهای پیرامون آن سخن می گوئیم، به دنبال همین نوروزی هستیم که کهنسالان لنگرود آن را از پایان برج حوت (همزمان با ماه اسفند) بازمی شناختند و جشن می گرفتند.
اگر بخواهیم نوروز لنگرود را با پیش درآمد های آن در پایان سال کهنه همچون آئین چهارشنبه ی پایان سال(1) بازنگری کنیم که به راستی باید چنین نیز باشد، راهی درازتر از این که هست در پیش رو خواهیم داشت. همچنین برای کوتاه کردن سخن می کوشیم تا بیشتر به ناگفته ها و یا کمترگفته ها بپردازیم. گروهی از ایرانشناسان، نوروز را آئینی پیش از آریائیان دانسته اند و می نماید که چنین باشد. هرچند افسانه های ایرانی آن را به جمشید پیوند می زند و شیعیان ایران، گفتگوئی از پیامبر با یاران درباره ی این هنگامه را بازگو کننده ی جایگاه همچنان بالای نوروز می دانند و آن را در بزرگداشت علی بن ابیطالب می یابند(2).
به هنگام درآمدن نوروز، خانه و کاشانه ی لنگرودی باید پاک و آراسته باشد. پاکیزگی و نونمائی خانه را نوروزی ترین آئین نوروز لنگرود یافته ام که کمتر به آن پرداخته شده و در شمار کارهای روزمره انگاشته شده است. شستن قالی ها، حصیر ها و دیگر زیراندازهای خانه در سال های نه چندان دور و در کنار رودخانه ی پاک آن سال های لنگرود به دست زنان و دختران شهر، چشم انداز تماشائی آن هنگامه بود. همچنین نو کردن گچکاری ها و گِلکاری های خانه و زدودن خرابی ها از دیوار و رنگ آمیزی اطاق ها را باید برشمرد و سفید کردن ظرف های مسی و روفتن حیاط و پالایش چاه آب و پاکسازی گنجه ها و گردگیری شیشه ها و برانداختن تار عنکبوت ها جای خوش کرده به کنج سقف با جاروئی بلند که گوئی هیچ زدودنی و تاراندنی ای از آن دور نخواهد ماند. این پاکسازی و نوآوری، نماد نو شدن جهان بود که لنگرودی، خانه ی خود را نمونه ی کوچک آن جهان می دانست و آن را چون جهانی که به بهار نشسته و نو شده باشد، بازسازی می نمود. گل های شمعدانی در گلدان و رخت نو بر تن لنگرودی. همانند کردن خانه با جهان آن را بی گمان، پاینده می نمود؛ چنان که جهان نیز در گردش روزگار، هر سال نو می شود و می پاید. نه تنها خانه باید سال نو را با درخشندگی و به پیروی از جهان بیرون آغاز می نمود که لنگرودی نیز در جایگاه "خانه خدا"، شوری نو باید در سر می داشت و سالی نکو را از بهار سر می گرفت. خود را به هر آنچه که پسندیده بود سرگرم می ساخت و از ناپسندی ها دوری می جست. ایشان بر این گمان بودند که در همین نخستین روزهای سال به هر کار که دل داده باشند، تا پایان سال بر همان داستان خواهند بود. به ویژه بزرگترها، کودکان و نوجوانان را از خوابیدن بسیار در بامدادان بر کنار می داشتند چرا که به گمان ایشان، همزمانی نخستین روزهای بهار با پنجک تقویم قدیم (خمسه ی مسترقه)، پیامدی از این گونه داشت که پنجک، خواب را بر خوش خواب ها فرمانفرما می نمود. در جهانبینی لنگرودی ها، بهار، نماد یک سال بزرگتر شدن بود و باور داشتند که هرکس، هر یک بار که بهار او را سپری کند، یک سال بزرگتر خواهد شد. گفتنی های بهار لنگرود، خود داستانی دیگر از نوروز است.
چنین می نماید که انداختن سفره ی هفت سین در شهر و دست کم در دهه های نزدیک، آئینی فراگیر بوده است حال آنکه میانسالان (و حتی نه کهنسالان) چند روستای پیرامون، بازگو کرده اند که انداختن چنین سفره ای در زمان آن ها و در روستایشان روا نبود. چند و چون این سفره نیز هماهنگ با آنچه که از آئین ها و سفره های دیگر لنگرودیان می شناسیم نیست و می توان باور داشت که بیشتر از صد سال نباشد که مردم شهر به پیروی از پایتخت نشینان با این سفره آشنا شده اند. خود سفره ی هفت سین نیز اینگونه که امروز می بینیم پیشتر از زمان قاجار در ایران گزارش نشده است (3). افزون بر هفت نام آغاز شده با سین بر این سفره، می توان تنگ ماهی، قرآن، تخم مرغ رنگی و آئینه را نیز بر سفره ی لنگرودی ها دید. خواندن قرآن، روبوسی، عیدی دادن، قیچی کردن سبزه و راز و نیاز با آن از کارهائی است که کمتر یا بیشتر به هنگام نو شدن سال، انجام می شود. سپس دیدار بزرگترهای فامیل و پیشترها، رفتن به پیشواز کودکان شاد و خیابان گرد لایه های میانی و پائینی شهر که برای گرفتن عیدی به در خانه ها می آمدند و امروزه نشانی از آن شادمانی ها و درزدن های بی پروا نیست.
برنامه ی بازدید های بستگان و دوستان به این گونه است که کوچکترها نخست به دیدار بزرگترها می شتابند و ای بسا که گاه در این دیدارهای خانوادگی، چند مهمان در خانه ی بزرگ خاندان به هم می رسند. خوردن میوه، شیرینی، چای، آجیل، گفتگو های مهربانانه و عیدی دادن میزبان به کودکان مهمان در این برنامه جای دارد. گفته شده که این دیدارها گاه ناخرسندی های میان دو خانواده را از میان برده است.
پختن چندین گونه شیرینی خانگی و تخم مرغ رنگی، آئین دوست داشتنی نوروز است که کدبانوی لنگرودی آن را همچنان پاس داشته است. شیرینی هائی سرشار از مغز گردو، هل و شکر که مزه ی نوروز را در خود گردآورده اند و نیز پختن و رنگ آمیختن تخم مرغ ها با پوست پیاز قرمز که یادآور نیروی فزاینده ی باروری به هنگام بهار و هنگامه ی سال نو است. جنگ تخم مرغ ها، بازی آشنای کوچک و بزرگ در این روزها است که به سادگی برگزار می شود. هماوردان هر یک تخم مرغی را به شیوه ای ویژه و با زدن آن به دندان های پیشین، بر می گزینند و می اندیشند که چگونه آن را در دست بگیرند و چگونه به تخم مرغ جنگاور دیگر بکوبند تا پوسته ی تخم مرغ وی شکسته شود. تخم مرغ شکسته، به شکننده اش خواهد رسید.
سفره ی هفت سین تا پایان روز سیزده سال نو در خانه می ماند و گرمابخش خانواده برای خوش آمد سال نو و آراینده ی خانه ی میزبان در پذیرائی مهمانان نوروزی است. رفتن به گورستان به هنگام آغاز سال نو ویا شامگاه نخستین روز سال نیز رواست و برپایه ی آئین های کهن ایرانی، دریافتن مردگان در این هنگام سفارش شده است. گورستان لنگرود، شب های شمع آجینی را در آغاز سال به خود می بیند.
لنگرودی ها چنین می پنداشتند که به هنگام پایان سال کهنه و آغاز سال نو، ماهی قرمزی که در درون تُنگ است خواهد جنبید. بی گمان همزمانی آغاز سال با پایان برج حوت (ماهی) این افسانه را پرورده است. همچنین بر این باوراند که جادوی سال نو در برآوردن آرزوها کارگر خواهد بود. بنابراین، هنگامی که بر سفره ی نوروزی می نشینند و قرآن به دست می گیرند و یا سبزه را به قیچی آرایش می کنند، خواسته ای را نیز از دل می گذرانند. این سبزه بر سفره خواهد ماند تا روز سیزده نوروز که با چند گره بر آن و به چشم داشت آنکه آن آرزوها در یاد و نهاد سبزه بماند، آن را به آب روان خواهند سپرد. جادوئی دیگر نیز در این میان نهفته است که تخم گیاه به یاری افسون نامیرائی هرآنچه که در آب شناور شده است، بار دیگر و جای دیگر، زندگی را از سر می گیرد و مژده ی بهار را خواهد رساند.
پیش از پیگیری داستان سیزدهم نوروز، به چگونگی روزگار لنگرودیان تا پیش از سیزدهم برگردیم. در این سال ها، شهر به هنگام تعطیلات نوروزی آکنده از مردم مهمان است. خیابان ها پر از اتومبیل و بازارها پر از تماشاچیان و خریداران. جوانان به دنبال دورترین خویشکاری بهار، به دنبال یار و شالیزارهای پیرامون شهر، به رنگ سبز آسمانی تا باشد که جوانه ی برنج را در گرماگرم تابستان به بار آورند. جز همهمه ی شهر و رونق بازار در این چند روز از سال، چیزی که لنگرود را از دیگر شهرهای ایران باز شناساند نیافتم و دیگر گفتنی ها همان است که در دیگر شهرها هم هست. از زمانی که آئین ها و نمایش های کهن از لنگرود رخت بربسته اند، نه دانش آموختگان هنرهای نمایشی لنگرود و نه دیگر مردم این شهر، نتوانستند تا همچون پیشینیان، چیزی شادی افزا، تازه و برآمده از ریشه های این شهر برای شهروندان به ارمغان آورند. لنگرودی ها نیز در این سال ها، بیشتر شادمانی را از نمایش دهنده های خانگی در می یابند.
پیش از فرمانروائی تلوزیون، نمایش های شهری گوناگونی به هنگام نوروز در شهر دیده می شد. نمایش هائی همچون "خرس ا بونی" : مردی که خرس را خانه به خانه می چرخاند و نمایش می داد. کودکان لنگرود به خوردن نان یا برنج نیم خورده ی خرس، زورمند خواهند شد؛ "عروس گوله ی" : نمایش رازآلوده و پرگفتگوی نبرد سرنوشت ساز زمستان و بهار و پیروزی ناگزیر گرما بر سرما. رویاروئی مردان برای بردن نو عروس از میدان و رونمائی بخت کامروا؛ "رابوچره" : جوانی در رخت آهو و همراه با آهوگردانی که هرگاه آهو را به در خانه ای می برد، سروده ای کهنه و شگفت انگیز را زمزمه می کرد تا خانه خدا دست در جیب خود کرده و سکه ای به آهوگردان دهد که مگر آهوی رو به مرگ، دوباره جستن کند؛ "نوروز و نو سال خؤن" : یک یا دو مردی که با بهار می آمدند و سرودی نوروزی را با هماهنگی برای خانه خدایان می خواندند. این سرود، یادآور پیوند نوروز و نوسال با پیامبر اسلام ودوازده امام به ویژه علی است که به باور شیعیان باید بر تخت خلافت بنشیند و برپایه ی آنچه که شیعیان در گذر زمان گفته اند، نوروز، یادگاری از امام نخست است.
سرانجام سیزده نوروز فرا می رسد. رفتن و بیرون زدن و شادخواری، آئین این روز است که در کنار مادر زمین برگزار می شود. سوری خانوادگی با مزه ی کباب و کاهو و سکنجبین. سبزه ی سفره ی نوروزی را گره زده و به آرزویی در آب می اندازند. یا سیزده سنگ را همراه با سیزده آرزو به آب روان پرتاب می کنند. دیگر گفتنی این روز که آن را آئینی سرشار از داستان های کهن یافته ام، تاب سواری است و پیشترها لنگرودیان بیشتر از امروز در آن می کوشیدند.
نوروز، کم و بیش در لنگرود، اینگونه بوده است.
علی بالائی لنگرودی
رم - ایتالیا
18.01.2011
(1) درباره ی ریزه کاری های جشن چهارشنبه ی پایان سال در لنگرود، نگاه شود به : کول کول چهارشنبه؛ علی بالائی لنگرودی؛ روزنامه ی جام جم؛ تهران؛ 1386
(2) نگاه شود به پژوهش های شادروانان مهرداد بهار و حسن تقی زاده در این باره.
(3) برای آشنائی با تاریخچه ی سفره ی نوروزی و گفتاری دیگرگونه با همه ی آنچه که تا کنون درباره ی هفت سین گفته شده است، نگاه شود به : رازگشائی هفت سین دروغین - بررسی وارونگی آئین های نوروزی در سفره ی هفت سین؛ علی بالائی لنگرودی؛ مجله ی خورد و خوراک؛ تهران؛ 1387
لازم به یادآوری است که گرچه نامۀ ارسالی به مدیریت محترم مجلۀ گیله وا در یکی از شماره های این مجله به چاپ رسید ولی مضمون آن در خصوص رفع جعل نام و مبداء از تقویم گالشی در آن مجله اعمال نشد.
تا آنجا که به من و رسالتی که برای پاسداری از میراث فرهنگی سرزمینم بر دوش می بینم مربوط است، خوشحالم که آن نامه که متنش در همین وبلاگ ذکر شد به چاپ رسید و جویندگان حقیقت به آن دسترسی خواهند داشت و البته عددسازان و اسم آوران هم شاید حق داشته باشند که برای ارضاء مقلدان شان، کار خود را در پیش بگیرند.
واقعاً هم نشدنی است در ایران. مجله ای با شعار پرچمداری هویت گیلان، چند سال اسم و عددی را با توان هرچه تمام تر تبلیغ کند و بعد با ارسال یک نامه از طرف کسی که وابسته به جائی نیست و دستگاه تبلیغی گسترده ای همچون گیله وا و ... ندارد، آن اسم و عدد ساختگی را حذف کند! نه، شدنی نیست!
حناب آفای جکتاجی عزیز
با سلام
نظر به دلسوزی جنابعالی نسبت به میراث فرهنگی استان های گیلان و مازندران و از سوی دیگر، اشاعه ی نظریات آقای نصرالله هومند در ساخت مبداء تاریخ برای تقویم های محلی این دو استان، اجازه می خواهد تا موارد ذیل را در رد نظریات نامبرده یادآور شود و نشان دهد که جدای از جمع و ضرب های موجود در کتاب ها و نوشته های ایشان، تا چه انداره منطقی که در پشت این محاسبات قرار دارد، نارسا است:
و اما ...
منطقی که در پس محاسبات هومند قرار دارد و اشکال ریر بنایی نظریات و نتایج او است به زبان ساده این است که مردم مازندران و گیلان در روزگار پیش از اسلام و هماهنگ با شماری دیگر از دستگاه های تقویمی، کبیسه ی سال را محاسبه نمی کردند و ماه ها نسبت به فصل ها کم کم جابه جا می شدند تا اینکه در زمان قباد ساسانی، نخستین ماه سال به میانه ی تابستان رسید و از آنجا که محصولات گیاهی را جمع آوری کرده بودند، با اعمال کبیسه در همانجا سال را ثابت نگه داشتند و تا امروز چنین است. ترجیح می دهم تا عین گفتار هومند را نیز یادآور شوم:
سالشمار کهن مردمان قدیم تبرستان و گیلان، همان گاهشماری باستانی ایرانی بود. اما با توجه به دگرگونی هایی که در میانه ی شاهنشاهی ساسانیان روی داده است، مردمان دیلمان و لارجان وقتی که سرسال باستانی ایرانی به نیمه ی امرداد ماه و آغاز امرداد ماه (وسط تابستان) رسیده بود با انتخاب یک روز کبیسه (وهیزک) در هر چهار سال با نام های «ویشک» و «شیشک» سال را در همان جا که بود نگه داشتند. چنانچه اکنون نیز دنباله ی همان سال باستانی ایرانی با نام یزدگردی نو- فرسی، سر سال آن در میانه ی تابستان قرار گرفته است.
انتخاب یک روز کبیسه، سالشمار باستانی کوه نشینان لارجان و دیلمان را که سالی گردان و پرسی بود به سالی ثابت تغییر داد و این تغییر در حقیقت باعث مبداء جدید گاهشماری در این دو بخش از سرزمین باستانی ایران گشت. جای شگفتی است که هیچ یک از مورخان و منجمان که از سال های خراجی دوره ی ساسانیان و پس از آن در ایران نام برده اند، گاهشماری خراجی مردمان کوه نشین لارجان و دیلمان از نظر آن ها ناپدید ماند.
هومند، ن. گاهشماری باستانی مردمان مازندران و گیلان، صـ 56
پس از این برآورد، محاسبات هومند آغاز می شود تا نشان دهد که آغاز سال کوهنشینان در گردش مفروض او در چه دوره هائی می تواند به میانه ی تابستان برسد. گرچه خود آگاه است که این اتفاق هرچند سال یکبار، عملی خواهد بود ولی ترجیح می دهد که نزدیکترین دوره به زمان معاصر را به عنوان مبداء گاهشماری خود و سالی که از نظر او مردم مازندران و گیلان، آن کبیسه ی مفروضش را اجرا کردند برگزیند. جایی در دوران سلطنت قباد ساسانی.
دلایلی که بر رد نظریه ی او خواهیم آورد، پاسخی بر شگفت زدگی او در واپسین جملاتی که از او نقل کردیم هم خواهد بود که چرا هیچ یک از مورخان و منجمان، گاهشماری های شمال ایران را خراجی ندانسته اند. اما بهتر است تا پیش از آغاز دلایل خود، سه جمله ی دیگر از کتاب هومند را بازخوانی کنیم:
با اجرای یک روز کبیسه ... آغاز سال یعنی فروردین ماه (فردینه ماه باستانی تبری) در وسط تابستان ثابت ماند. از سویی دیگر، آغاز سال همراه با جمع آوری محصولات کشاورزی و دامی بود.
همان منبع، صـ 56
گمان نمی رود اعتدال بهاری زمان مناسبی برای دریافت خراج بوده باشد تا برای آن مبداء گاهشماری بنیان نهاد. چرا که اغلب محصولات کشاورزی و بیشتر فراورده های دامی و احیاناً صنایع دستی، در ابتدا و میانه ی تابستان و پس از آن به دست می آمده است.
همان منبع، صـ 86
[از این نوشته ی هومند روشن می شود که تنها، موعد خراج را برای انتخاب مبداء گاهشماری معتبر می داند! حال آنکه به روشنی می دانیم که آغاز سال در گاهشماری های مشهوری چون هجری قمری یا میلادی نیز هیچ ارتباطی با موعد خراج نداشته و ندارند].
و سر سال 225 روز از مبداء فاصله گرفت. به عبارت دیگر به نیمه ی تابستان و زمان خرمن و برداشت فراورده های کشاورزی و دامی رسید. این هنگام، مناسب ترین زمان برای پرداخت مالیات و خراج بود. از این روی با انتخاب یک روز کبیسه (وهیزک) به استقرار و نگاهداشت سال مبادرت ورزیدند و انجام این کار، نخستین تجربه و اقدام در انتخاب سال و مبداء خراجی در گاهشماری ایرانی است.
همان منبع، صـ 91
به این سه جمله ی هومند و فرضیه ای که پیش از این از او یاد کردیم، دو ایراد اساسی وارد است. نخست اینکه موقع آغاز سال هیچ ارتباطی با مبداء تقویم ندارد و دوم اینکه قرار دادن آغاز سال در زمان برداشت محصولات کشاورزی، به دلایل متعدد و روشن به زمانی بسیار دورتر از ساسانیان باز می گردد و هیچ ربطی به پرداخت خراج ندارد. همینک به تشریح این دلایل می پردازیم:
الف- آغاز سال هیچ ارتباطی با مبداء گاهشماری ندارد. انتخاب کبیسه نیز (برخلاف آنچه که هومند گمان برده است) هیچ دخلی به انتخاب مبداء نخواهد داشت. هومند به صورت امری بدیهی و چنانکه پیشتر یاد کردیم، آنچه را که اعمال کبیسه و تثبیت سال در میانه ی تابستان دانسته است، باعث مبداء تاریخ می داند! استدلال او را یک بار دیگر مرور می کنیم:
انتخاب یک روز کیسه، سالشمار باستانی کوه نشینان لارجان و دیلمان را که سالی گردان و پرسی بود به سالی ثابت تغییر داد و این تغییر «در حقیقت» باعث مبداء جدید گاهشماری در این دو بخش از سرزمین باستانی ایرانیان گشت.
همان منبع، صـ 56
بی اعتباری آنچه که هومند به عنوان «حقیقت» اعلام کرده است، نیاز به تبحر در علم نجوم، هیئت و تقویم ندارد. همچنین آغاز سال در میانه ی تابستان، منحصر به شمال ایران نبوده و در ادبیات ایرانی از تقویمی که بهارش با آذرماه شروع می شود و لاجرم نوروزش به تابستان می افتد، سخن رفته است. هیچ علتی هم ندارد گمان کنیم که اعمال کبیسه در یک تفویم، مبداء تاریخ را برای آن تقویم، بنیان می نهد و ... . ارتباط میان تثبیت آغاز سال در میانه ی تابستان با جعل مبداء تاریخ، مستند به کدام قاعده است؟ سال رسمی ما ایرانیان از نخستین روز فروردین در آغاز بهار سر می گیرد ولی مبداء سال ما (هجرت پیغمبر) در این روز نبوده است. حتی آغاز سال هجری قمری نیز با ماه محرم که در فصول سال در گردش است، برابر بوده ولی هجرت پیغمبر در آغاز محرم هم نبوده است. اصولاً اگر بخواهیم ادعا کنیم که مبداء سال را باید در زمان تثبیت روز اول سال در یک موقعیت نجومی قرار دارد پس سال گردان قمری باید همواره فاقد مبداء باشد!
آغاز سال میلادی در نخستین روز ژانویه است ولی تولد مسیح را دقیقاً در همان روز نپنداشته اند. گو اینکه بر پایه ی روایات و تصاویر بازمانده حتی گمان می رود که تولد مسیح در زمستان هم نبوده است. گو اینکه گروهی از دانشمندان غربی هم او را شخصیتی فرا تاریخی دانسته اند. یا نمونه ی بسیار بارزتر در همان زمان ساسانیان و شیوه ی انتخاب مبداء که هومند نیز در صفحه ی 40 کتاب خود به آن اشاره کرده است. در زمان ساسانیان که مبداء تقویم را از سال بر تخت نشستن شاهنشاه بر می شمردند، هربار نوروز را به روز تاجگذاری او نمی بردند. اگر چنین بود در هر روزی از سال که شاه می مرد و شاهی جدید بر تخت می نشست باید در همان روز، ماه و سال را به پایان می رسانند و سال جدیدی را آغاز می کردند!
ب- آغاز سال در بسیاری از سیستم های گاهشماری و از چندین هزاره پیش تر، در میانه ی تابستان و زمان برداشت محصول بوده است. همچنین بر خلاف نظر هومند که همواره بر آن پافشاری کرده است، لزوماً آغاز سال، هیچ ارتباطی با خراج ندارد. چنان که در نقل قول های او دیدیم، خود شگفت زده شده است که چرا در هیچ منبعی از تقویم بومی البرز به عنوان تقویم خراجی یاد نکرده اند. گنجاندن آغاز سال در زمان برداشت محصولات، مرتبط است با آئین های ایزد گیاهی شهیدشونده که در شماری از فرهنگ ها، همزمان با بهار (رستاخیز گیاهان) بود و در شماری دیگر، همزمان با نیمه ی تابستان (هنگامه ی درو). ایزد، هر ساله در همان موعد کشته می شد ولی از آن جا که سال نو بلافاصله در پیش بود، او نیز دوباره بر می گشت تا برکت ببخشد. شادروان مهرداد بهار از رواج این آئین در هزاره ی سوم پیش از میلاد (پنج هزار سال پیش) می گوید:
پدیده ی فرهنگی دیگری که در پهنه ی فرهنگی آسیای غربی عمومیت دارد، مرگ خدای بارورکننده و برکت بخشنده است که همسر الهه ی یادشده به شمار می آید. آئین مرگ و بازگشت او هر ساله برگزار می شد و مهمترین آئین سالانه ی دینی به شمار می آمد.
بهار، مهرداد. پژوهشی در اساطیر ایران، صـ 398
سپس نام این خدای فراگیر را در هند، ایران، بین النهرین، سوریه، فینقیه، مصر و یونان و حتی در تورات بر می شمارد. راجع به نمونه ی بین النهرینی این آئین می گوید:
اما دموزی، یار و همسر اینین که از محبوبیت بسیار برخوردار بود و موقعیت خاصی به عنوان خدای میرنده ی باروری داشت ... لااقل از هزاره ی سوم پیش از مسیح در سومر پای گرفته بود. این آئین به زودی به سراسر سرزمین های اطراف پراکنده شد و آثار وجودی آن را در هزاره ی اول پیش از مسیح در آسیای میانه و ایران و در غرب اورشلیم می توان دید ... .
این مرگ و حیات مجدد و ازدواج با بانوی آسمان که هرساله انجام می پذیرفت و در مرگ ایزد، عزاداری و در ازدواج مجددش با الهه جشن ها برپا می گشت، نماد مرگ جهان نباتی و سپس رویش مجدد گیاهان و باروری درختان و چارپایان بود و گمان می رفت با نمایش آئینی آن می توان از توقف این دور هرساله جلو گرفت و تکرار حیات گیاهی و حیوانات را تسجیل کرد.
همان منبع، صـ 418
و در جای دیگر، صراحتاً به موعد این آئین های پنج هزارساله در هنگام سال نو اشاره دارد:
پس از این ازدواج مقدس که هرساله به عنوان عید سال نو برپا می شد، الهه سرنوشت شاه را در طی سال آینده تعیین می کرد و به او قدرتی الهی می بخشید تا باروری کشتزارها و امنیت سرزمین را تأمین کند.
همان منبع، صـ 424
شادروان بهار در همان منبع*، آدونیس را تجسمی یونانی از دموزی یا تموز بین النهرین می داند. آئین های دموزی (و همسرش اینین)، آدونیس (و همسرش آفرودیت) و خدایان دیگری از این دست در جوامع جنوب اروپا وغرب آسیا که همگی نماد سال کشاورزی بودند بصورت شبیه به هم برپا می شد. گروهی از مردم این آئین ها را در بهار که موسم شکوفا شدن گل و گیاه بود برگزار می کردند و گروهی در میانه ی تابستان که موسم درو و خرمن فرا می رسید.
در جشن واره های آدونیس در غرب آسیا و جزایر یونان، به خصوص زن ها هرسال بر مرگ آن ایزد ماتم می سرودند و سخت نوحه می کردند. تمثال های او را آراسته چون جنازه ای، گوئی برای تدفین، تشییع می کردند و سپس به دریا و رودخانه می انداختند و در بعضی جاها، رستاخیز و بازگشتش را روزبعد جشن می گرفتند.
فریزر، جرج. شاخه ی زرین، صـ 385
در آتیکا مسلماً جشنواره در چله ی تابستان برگزار می شد، چراکه ناوگانی که آتنی ها بر ضد سراکیوز تجهیز کردند و فرستادند ... در وسط تابستان عزیمت کرد و از بخت بد، آئین نا مسعود آدونیس در همان زمان برگزار می شد.
همان منبع، صـ 386
دیدیم که آئین های تموز [دموزی] یا آدونیس را عموماً در نیمه ی تابستان برگزار می کردند ... . در هر دو آئین، آب نقش مهمی بازی می کند. در جشنواره ی تموز در بابل، تمثال تموز که معنی اسمش را «پسر حقیقی آب پرعمق» ذکر کرده اند، در آب زلال غرق می شد؛ تمثال آدونیس را در جشنواره ی تابستانی او در اسکندریه همراه با تمثال معشوقه ی الهه اش آفرودیت، به دست امواج می سپردند و در جشن نیمه ی تابستان در یونان، باغ های آدونیس را به دریا یا رودخانه می انداختند. آن وقت ویژگی مهم جشنواره ی نیمه ی تابستان با نام یوحنای قدیس، رسم آب تنی کردن در دریا، رودخانه یا چشمه در شب عید یا صبح عید بود. مثلاً در ناپل کلیسایی با نام یحیای تعمید دهنده هست که به یحیای تعمیددهنده ی دریایی موسوم است و از دیرباز رسم بود که زن و مرد در شب عید آن قدیس در دریا آبتنی کنند که مصادف با شب عید نیمه ی تابستان است.
همان منبع، صـ 393
از دیگر نوشته های شورانگیز و عالمانه ی سر جرج فریزر و البته بسیاری دیگر از پژوهشگران که در این باره پژوهیده اند می گذریم و به داستان خود باز می گردیم. چنان که می بینیم، نه تنها برگزاری جشنواره و عید میان تابستان و در پیوند با برداشت محصول، پیشینه ای پررنگ و کهن دارد، بلکه فریزر ما را با چگونگی ادامه ی حیات آئین های باستانی اروپا و آسیای غربی در کیش مسیحیت و شکل گیری باورهای پیرامون یحیای تعمیددهنده (که در روایت های شرقی، مظلومانه سرش را بریدند و بر نی گذاشتند!) آشنا می سازد. نیازی نمی بینم تا برپائی آئین هایی از همین دست را در میانه ی تابستان و به هنگام نوروزما در دیلمان، رودبار، اشکور، طالقان و اته کوه یادآوری کنم چرا که به اندازه ی کافی مورد بررسی قرار گرفته اند!
همچنین از واپسین نقل قول سر جرج فریزر می توانیم گمان ببریم که روایت مشهور اسکندربیک ترکمان –مورخ صفوی- از آبتنی مردم در دریای رودسر به هنگام آغاز تابستان و برپایه ی آئینی تقویمی، اشاره به باورهایی از این دست دارد و بر خلاف آنچه که هومند در صفحه ی 46 بند ح از کتاب خود آورده است، ناشی از بی دقتی نویسنده هم نباشد.
امید که پیرایه های ناپسند از میراث فرهنگی این دو استان زدوده شود و ما خود آبی بر آسیاب سرگشتگی های هویت بومی در این زمانه نباشیم. پیشینه ی ما با عدد سازی، عقب تر نمی رود و درخشان تر نمی شود. حال و آینده ی ما نیز با سوابقی از این دست بهبود نمی یابد. تاریخ آمریکا با استفاده از مبداء میلادی به 2010 سال افزایش نمی یابد و تاریخ اروپا هم به 2010 سال محدود نمی شود.
همچنین بر خلاف آنچه که هومند بنیان نهاده و این روزها بیشتر شنیده می شود، این تقویم محلی هیچ گاه تقویم باستانی گیلان نبوده است. در زادگاه نگارنده (لنگرود) هیچ کس از کهنسالان هیچ گاه چنین تقویمی را به کار نمی برده و آشنائی ندارد. گمان نمی کنم که در رشت و انزلی و فومن نیز این تقویم محلی، پیشینه ای داشته باشد و یا سندی در خصوص کاربرد این تقویم موجود باشد. روشن نیست که چرا باید چیزی نداشته را متعلق به خود و تقویم باستانی خود بنامیم. مانند اینکه اگر در فلان ییلاق دورافتاده ی تالش، فلان مراسم را برای ختنه به جا می آورند، ما در لنگرود بگوئیم: «آئین باستانی ختنه ی ما گیلانیان»، یا به اعتبار لباس بومی باشکوهی که زنان کهنسال منجیل هنوز به تن می کنند، لباس قدیم زنان رشت یا لاهیجان را هم همان بدانیم و یا اینکه چون این تقویم محلی در چند روستای بالاطالقان استان تهران برقرار می شود، مردم مامازند، رباط کریم و اسلامشهر هم بیایند و بگویند تقویم باستانی ما تهرانی ها (و یا حالا که طالقان جزء استان استان البرز شناخته شده، دیگر ادعائی نکنند!).
علی بالائی لنگرودی
تهرانپارس – مرداد 89
نخستین شب زمستان در لنگرود، همیشه شب "چله" نام داشته است. در سال های اخیر و همچون بسیاری از نمونه های دیگر و به تقلید از رسانه های عمومی، نام ادبی شب "یلدا" هم در لنگرود رواج پیدا کرده است. گرچه نام های چله و یلدا هردو برای اشاره به یک شب مشخص به کار می روند ولی به لحاظ معنائی از دو خاستگاه متفاوت اند.
شب "چله" اشاره به بخشبندی کهن زمستان گیلان به سه دورۀ چلۀ بزرگ، چلۀ کوچک و آفتاب بر حوت دارد که چلۀ بزرگ از نخستین شب زمستان تا 40 روز ادامه دارد و چلۀ کوچک از پایان چلۀ بزرگ تا 20 روز آینده و سرانجام، دورۀ سی روزۀ آفتاب بر حوت که تا آغاز بهار به درازا می کشد.
بر پایۀ افسانه های گیل و دیلم، چلۀ بزرگ و کوچک، دو برادر و فرزند پیرزن (ننه سرما در افسانه های ایرانی) بودند که چلۀ کوچک، همواره برادر بزرگتر را پیش مادر ریشخند میکند که این برادرم، آدم بی غیرتی است و سرما ندارد. من اگر بیایم، دست و پای نوزادان را در گهواره از سرما سیاه میکنم!
عنوان ادبی و ملی شب "یلدا" اما برآمده از ریشۀ سامی تولد است که مردم بین النهرین و ایران، این شب را شب تولد خورشید دانسته اند.
مهمترین آئین شب چلۀ لنگرود را باید در خوردن هندوانه و انار دانست که به واسطۀ رنگ قرمز، هم معنائی خورشیدی دارند و هم اسطورۀ شهادت را یادآوری میکنند. زندگانی ابدی شهدا، رمز پایداری خورشید در خوردنی های شب چلۀ لنگرود است. این معنا را کم و بیش می توان در دیگر خوردنی های ترش و شیرین این شب همچون آب کنوس و کاهو سرکه یا کاهو سکنجبین سراغ گرفت. به ویژه سرکه (و شراب) با رمزهای زندگی جاویدان، پیوندی کهن دارد.
خوردن آجیل نیز در این شب رایج است ولی اصالت آن در لنگرود، هنوز به بررسی های بیشتری نیاز دارد.
آئین دیگری که در این شب برپا می شود، فالگیری است. بر خلاف امروز، در لنگرود قدیم، فال گرفتن با دیوان حافظ، عمومیت نداشت و از دو شیوۀ دیگر برای فال استفاده می شد. یکی با پوست هندوانه و دیگری با عملی جادوئی که به وساطت نواری از پارچۀ سفید و یک کتره و به دخالت یک پری به نام "چهارشنبه خاتون" انجام می شد.
کوهپايهها، دامنهها و قلههاي استان گيلان، سرشار از نشانههاي ارجمندي بز در فرهنگ مردم اين سرزمين است.«جام زندگي» که از حفاريهاي مارليک و با پيشينهاي نزديک به سه هزار سال پيش به دست آمده است، تصويري از زندگي بز را به عنوان نمادي از روزگار مردمان به نمايش ميگذارد.راويان روستاهاي ييلاقي همچون شول (شوئيل) در اشکور، گواهي ميدهند که سردر بعضي از خانههاي روستا تا چندين سال پيش، مزين به نقش بز و خورشيد بوده است.دکتر منوچهر ستوده در دفتر دوم از مجموعۀ «از آستارا تا استارباد» شماري از سنگ قبرهاي مردمان اين سرزمين را شناسايي کرده که مزين به طرح جادويي بزاند.بر ديوار يا درختان حرم شماري از زيارتگاههاي کوهستاني، شاخ بز کوهي نصب ميشده است.چوپانان، چگونگي تقويم و سعد و نحس روزگار را از حرکات دم بز خود تشخيص ميدهند.در روستاهاي دورافتادۀ رودبار الموت، مردماني ناشناخته ميزيند که ايشان را «کله بزي» مينامند و دربارۀ ايشان گفته ميشود که در شب چلۀ زمستان، سر بزي را در ميان ميآورند تا حوادث سال آتي را پيشگويي کند و...اما سرودهاي در روستاي بيبالان رودسر ضبط شده (راوي: خورشيد عاشوري، 60 ساله) که در آن، صاحب بز، به هنگام نوازشش بيان ميکند که چه چيزهايي از گوشت، مو، شاخ و پوست و سمبزش به دست ميآيد.
ترجمۀ فارسي:بزک جوان (زيبا و شاداب) است؛ بزک جوان است / شاخ بزکم، شمشير يزیدان (جنگاوران) است؛ بزک جوان است / نشيمن بزکم، تنور گيلان است؛ بزک جوان است /بزک جوان است، بزک جوان است، مانند گل است، بزک جوان است /پوست بزکم فرش ملاّيان است؛ بزک جوان است / شير بزکم، شفاي مريضان است؛ بزک جوان است / شاخبزکم، شمشير يزیدان است؛ بزک جوان است / شکم بزک، طبل گيلان است؛ بزک جوان است / گوشت بزکم، خوراک فقيران است؛ بزک جوان است / موي بزکم، طناب گالشان است؛ بزک جوان است.
شگفت اين که عين اين سرودۀ چوپاني در ادبيات ايران باستان و تحت عنوان «درخت آسوريک» آمده است. داستاني است منظوم به زبان پهلوي و در شمار متنهاي غير ديني اندکي است، که از اين زبان برجاي مانده است. گمان برده شده که تاريخ اين منظومه، پيش از 956 م، باشد.
Sidney Smith نويسنده آسورشناس، گمانهايي درباره ريشه داستان و اشارههايي که در آن موجود است ميزند. بز را نماينده دين زردشت و درخت آسوريك را نماينده دين ارباب انواع پرستي آسور ميداند. اما اين گمان چندان درست به نظر نميرسد. چنين مينمايد که اين هردو، معرف ارباب انواع هستند. تقابل و تعامل بز و درخت (جانور و گياه) را ميتوان در بستر مناسبات تقويمي و رويدادهايي که در گاهنبارها انتظارش را داريم، تعبير كرد.
در اين گفتوگو نخست درخت آسوريك (نخل) زبان ميگشايد و از خود، سخن ميگويد و فايدههاي خويش را برميشمارد. بعد از اينكه درخت آسوريك حرفهايش به پايان ميرسد نوبت بز ميشود كه شروع به حرف زدن و در واقع برشمردن فايدههاي خود كند.
بز پاسخ کرد... .
جز از من که بزم کس نتواند ستود / چه، شير از من کنند اندر پرستش يزدان / «گوشورون ايزد»همه چهارپايان / وهم هَوم (ايزد) نيرومند (را) نيرو از من است / وهم بار جامهاي که به پشت دارند / جز از من که بزم کردن (ساختن) نتوان / کمر، از من کنند / که مرواريد در آن نشانند / موزه سختگم براي آزادان / انگشتباز (سمم)، خسروان (و) همالان شاه (را) / مشکم (پوستم) را کنند، آبدان به دشت و بيابان / به روز گرم نيمروز، سرداب، از من است / دستار خوان، از من کنند که سور، بر (آن) آرايند / پيشبند از من کنند براي شهرياران / چون خدايان و هير بدان سر و ريش پيرايند / به شکوه و آزرم اندر کنار دارند / نامه از من کنند (و) تومار ديوان / دفتر و پادشير (پيماننامه) بر من نويسند / زه از من کنند که بندند بر کمان برک (؟) از من کنند (و) بُزَشم وَخشي / که آزادگان و بزرگان بر دوش دارند / دوال از من کنند، كه بندند زينبان / چون رستم و اسفنديار بر نشينند / که به پيل بزرگ، زنده پيل دارند، زينافزار / که به بسيار کارزار اندرکار دراند / از بن نگشايد از بندزينان / بلکن و کشکنجير چيزهاي ديگر، اينچنين / جز از من که بزم کردن نشايد / انبان از من کنند بازرگانان وسناد / که نان و پُست و پنير (و) هرگونه روغن خوردي / کافور و مشکسياه، و خز تخاري / بس جامه شاهوار پوشاک کنيزان / به انبان آورند فراز به شهر ايران (کشور ايران)... / که خورد شهريار، کوهيار و آزاد / پس من ديگر بار برترم از تو درخت آسوريك / و از شير من، پنير ديگر افروشه و ماست (ميسازند) / دوغم را کشک کنند براي (وسناد) کاخهاي شاهي / مزداپرستان، پادياب (وضو) بر پوست من دارند / چنگ و وين و کنّار و بربط و تمبور / همه (که) زنند به (کمک) من سرايند / يک بار ديگر (باز) برترم، از تو درخت آسوريگ... / سرودم را هر که نگه داشت (و آن) که نوشت از خويش / دير زياد به هر سرود، سر دشمن مرده بيناد / (آن) که نهاد و (آن) که نوشت،اونيز به همين آيين / به گيتي تن خسرو و به مينو بخته (آمرزيده) روان (باد)
آنچه در ترانهبالا آمده است ميتواند بازمانده درخت آسوريك در حافظه مردم آن سامان باشد كه با يك ملودي ساده و قديمي براي كودكان توسط مادران خوانده ميشد.
دوبرادرِ غریب به مزرعه ای رسیدند و دیدند که مردی برنج های رسیدۀ شالیزارش را درو می کند. برادران بر مرز شالیزار ایستادند و مرد را صدا کردند که : تازه از راه رسیده ایم و گشنه و تشنه ایم.
مرد، پس از دیدن حال و روز آن دو ناشناس، دهره (داس کوچک دروی برنج) را بر کنارۀ مرز شالیزار گذاشت و برای آوردن خوراک و نوشاک، به خانه اش که در آن نزدیکی بود رفت.
هنگامی که برگشت، چیزی دید که باور نمی کرد. دو برادر، همۀ برنج های رسیده و نرسیده را بریده بودند!
مرد خشمگین، نعره ای کشید و دهره را بر کنارۀ شالیزار، یافت و از پی آن دو دوید. او توانست هر دو برادر را بگیرد و سرشان را گوش تا گوش به دهره ببرد.
لَختی گذشت و کشاورز، از کردۀ خود پشیمان شد. دهره را در شالیزار رها کرد و به سوی خانه بازگشت. در آستانۀ محوطۀ خانه ناگهان مبهوت ماند. دهرۀ خون آلود در برابرش و بر بام گالی پوش خانه افتاده بود. به زحمت، دهره را برداشت و پنهانی آن را برد و در جائی به خاک سپرد و به سوی خانه بازگشت. دوباره و در برابر خانه اش، چشمش به دهرۀ آغشته به خون افتاد که بر بام خانۀ گالی پوشش خودنمائی می کرد. وحشت و استیصال، سراسر وجودش را فرا گرفته بود. به بدبختی، دوباره دهره را برداشت و هراسان به سوی دریا دوید. دهره را با همۀ توانی که داشت به میان آب ها انداخت و با همان سرعت به سوی خانه برگشت. اما یکبار دیگر دهره ... !
روزنامه شرق ، شماره 1325 به تاريخ 30/5/90، صفحه 13 (ميراث فرهنگي)
در آيينهاي ايراني يكي از مهمترين عناصري كه تاكنون ناديده گرفته شده،
موضوع «چله تابستان» است. درباره چله زمستان كموبيش همه اطلاعاتي داريم و
ميدانيم كه با شروع زمستان عمر تاريكي به سر ميرسد و تولد دوباره خورشيد
آغاز ميشود. به دنبال شروع انقلاب زمستاني در جاي جاي فلات ايران و حتي
جاي جاي دنيا شاهد برپايي جشنهايي هستيم كه در واقع در زمره جشنهاي
زمستاني به شمار ميآيد.
برعكس انقلاب زمستاني در انقلاب تابستاني ما شاهد مرگ خورشيد و تولد
تاريكي هستيم. بيشك در اين برهه از زمان به جاي برپايي جشنها و سرورها
بايد آيينهايي غمانگيز و مراسمي در سوگ مرگ آفتاب برگزار ميشد كه
تقريبا نشاني از آنها باقي نمانده است.
بر اساس اسناد و شواهد به دست آمده در دوران باستان، مردمان نواحي شمال
كشور به ويژه مناطق كوهستاني البرز هيچگاه تابع و پيرو دين زرتشت نبودند
و از گاهشماري و تقويمي به غير از تقويم رايج در ايران باستان تبعيت
ميكردند. بر همين اساس در ميان آنان آيينهايي تراژيك و غمانگيز برگزار
ميشد كه تا به امروز نشانههايي از آنها باقي مانده است كه متاسفانه در
برخي موارد بنمايه اصلي اين آيينها را مرگ ايزدان گياهي در هنگام درو
تعبير كردهاند، البته نبايد مرگ نقش ايزدان گياهي را در اينگونه آيينها
ناديده گرفت.
برخي از اين آيينها براي هميشه به نابودي گراييدند و برخي هم با ورود
اسلام رخت بر بستند و جايگاه خود را به شعاير شيعي و اسلامي دادند كه
ميتوان در اين ميان به آيين عاشورا قديم در طالقان، آيين مسجد آدينه
جواهرده رامسر، بازار آيينهاي علم واچيني در سراسر گيلان خاوري و...
اشاره كرد.
نكته جالب توجه در اينجاست كه همه اين آيينها به جز يك مورد - علم واچيني
روستاي پونسي املش - در فصل تابستان برگزار ميشوند كه همگي نشان از
غمانگيز بودن آيينهاي تابستاني دارند.
«شيلان كشي» روستاي «كمني» در سرحدات سياهكل و لوشان نيز يكي از آيينهاي
سوگواري و رايج در فصل تابستان است كه همه ساله در اين روستا برگزار
ميشود كه برگزاري آن در سال 90 به جهت در ميان آمدن ماه مبارك رمضان به
جاي آخرين جمعه مردادماه در تاريخ 18 شهريور برگزار شد.
معناي تحتاللفظي شيلان كشي را هيچ يك از اهالي مناطق كوهستاني البرز
نميدانند - اين خود گواه بر قدمت طولاني اين آيين دارد - اما هر گاه اين
واژه در برگزاري آييني به ميان ميآيد، خبر و نشان از مشاركت دستهجمعي
روستايي براي پخت و پز غذايي نذري را به همراه دارد.
مردم روستاي كمني يكي، دو روز مانده به روز موعد خود را براي تهيه غذاي
ناهار نذري آماده ميكنند، پس تهيه مقدمات در صبح روز مقرر هر چند خانوار
كه نسبت خويشي نزديكتري به همدارند، گوسفندي را كه روز پيشتر در حياط
امامزاده ابوالحسني واقع در تپهاي به نام «گرده كول» قرباني كرده بودند،
جهت پختن آبگوشت در اتاقكهايي كه با ورقهها و لايههاي سنگهاي رسوبي
بدون ملاط ساخته شدهاند، آماده ميکنند.
اين اتاقكها معمولا متعلق به چند خانوار است كه به آنها مسجد ميگويند و
هر چند خانوار مراسم و فرايض فردي خود را در مسجدهاي شخصي خود كه در جوار
امامزاده قرار دارد، برگزار ميكنند.
حدود ساعت 10 صبح مردان از ده هياتي را با خواندن نوحه در رثاي امام
حسين(ع) به راه مياندازند و در حاليكه برسينه ميكوبند، به طرف تپه گرده
كول و بقعه امامزاده ابوالحسني ميروند.
پس از برگزاري مراسم سوگ و خواندن نوحه و مصيبت هر كدام از شركتكنندگان
به سمت مسجدهاي خانوادگي خود ميروند تا در دادن غذاي نذري به زنان كمك
كنند.
از ديگر نكتههاي بارز اين مراسم شركت مردمان تاتنشين روستاهاي مجاور
روستاي كمني در اين آيين مذهبي است كه از مسيرهاي صعبالعبور و گاه خاكي و
ناهموار براي شركت در اين آيين ميآيند كه ميتوان از جمله به
روستاهاي«لات»، «نوده» و «انبوه» اشاره كرد.
زنان و دختران اين سه روستا در اين روز با لباسهاي محلي و زيبايي كه
احتمال ميرود مخصوص شركت در اين مراسم است، حضور پيدا ميكنند.
اگرچه همه خانوادهها آبگوشت نذري را براي اطعام ميهمانان مسجدهاي خود
تهيه ميكنند اما كاملا همه كساني را كه در اين مراسم شركت دارند، زير نظر
قرار ميدهند تا مبادا كسي يا غريبهاي گرسنه يا بدون خوردن غذا از اين
مراسم بيرون برود.
روستاي كمني در گذشته جزو شهرهاي لوشان و رودبار بوده اما در حال حاضر اين
روستا جزوي از خاك منطقه سياهكل به حساب ميآيد. مردم روستا بر اين باورند
كه اهالي ده در گذشتههاي دور از طالقان به اين سامان كوچيدهاند. شغل
اصلي آنها دامداري است و در تهيه انواع لبنيات خصوصا پنير تبحر خاصي دارند
و همگي به مانند مردم طالقان به زبان گيلكي تكلم ميكنند.
اگر چه عنوان تيتر اين مطلب عنواني غريب و ناآشناست اما خبر از آييني
دارد كه سال هاست از حافظه آييني البرزنشينان پاك نشده است. مراسم علم
واچيني در ديلمان برگزار مي شود. علم واچيني همان طور كه از نام محلي اش
بر مي آيد به معناي باز كردن علم است؛ علمي كه قاعدتا پيشتر در آييني ديگر
بسته شده بود. علم ها ي مرسوم در گيلان به ويژه ميان كوه نشينان، يك تيرك
چوبي بلند است كه روي آن يك تيغه فلزي نه چندان بزرگ با دو اژدها در
طرفينش قرار دارد. لازم به ذكر است كه در مسجد جامع«اسپيلي ديلمان» علم
زيبايي وجود دارد كه يادآور درفش هاي ميادين جنگ است. اين علم از چوب و
آينه ساخته شده است و مانند درفش كاويان عريض تر و پهن تر از علم هاي
مرسوم در منطقه است.
پيش از پرداختن به موضوع علم واچيني بد نيست
اشاره اي به مراسم علم بندي داشته باشيم. علم بندي، آييني است كه معمولادر
اكثر بقاع استان گيلان در هفته اول ماه محرم انجام مي شود. معمولاهر بقعه
بنا بر سنت ديرين در شب خاصي از اين روزها علم خود را مي بندد و به زايران
و عزاداران غذاي نذري مي دهد. علم بندي با روشن كردن شمع، نذر و نياز و
حاجت خواهي همراه است. شخصي كه نذر و نيتي دارد پارچه سبزرنگي را به عشق
امام حسين(ع)، حضرت علي(ع) و ديگر ائمه اطهار بر علم مي بندد. هر تكه
پارچه اي كه بر علم بسته مي شود در حقيقت خواهش و تمناي يك روستايي است كه
از امامزاده محل خود دارد. اين مراسم به دو شيوه در گيلان رايج است؛ يكي
اينكه در بيشتر جايي ها فقط به نام علم بندي نذري مي دهند و ديگر نشاني از
آيين علم واچيني نيست، مانند علم بندي در تمامي بقاع لنگرود، اما علم
واچيني برخلاف علم بندي در هر جاي خاصي برگزار نمي شود. علم واچيني، آييني
است كه در زماني مشخص علم هاي بسته شده را باز مي كنند.
بزرگ
ترين مراسم علم بندي و علم واچيني در بقعه اي معروف به شاه شهيدان انجام
مي شود. فاصله بستن علم و واچيدن آن تقريبا 10 روز طول مي كشد. روز علم
واچيني يك روز جمعه تابستاني بعد از درو و خرمن است. در اين روز از سراسر
منطقه جلگه اي، جنگلي و كوهستاني مردم از زن و مرد و كودك به بقعه شاه
شهيدان مي آيند و در صحراي اطراف بقعه اطراق مي كنند. آنها بهترين و پر
نقش و نگارترين لباس هاي خود را مي پوشند و هر كس به اندازه كافي غذا به
همراه دارد. علاوه بر اين بسياري از نذر گزاران كه به حاجت خود رسيده اند
در اين روز قرباني كرده و طعام مفصلي به زوار مي دهند.
اين مراسم
كه از دوگانگي شگفت انگيزي برخوردار است به جشن خرمن نيز شهرت دارد و بعد
از برداشت محصول صورت مي گيرد. مردم در اين مراسم هم در بخشي به عزاداري
مي پردازند و هم اجازه شادماني كردن مي گيرند. در اين روز جوانان به اجراي
مسابقه كشتي خاص كه به كشتي گيله مردي شهرت دارد، مي پردازند. بعضي از
زايراني كه به اين مراسم مي آيند در پايان مراسم مقداري از خرمن بريده شده
مراتع اطراف امامزاده را به يمن تبرك با خود به خانه مي برند و آن را به
با علوفه خود مخلوط مي كنند تا از بركات آن بهره مند شوند. موضوع علم
واچيني موضوع پنهان و پيچيده اي است و نياز به پژوهش هاي گسترده تري دارد،
زيرا در هر بقعه اي، اين مراسم را برگزار نمي كنند به همين منظور بقعه شاه
شهيدان در ميان كوه نشينان از اهميت ويژه اي برخوردار است. ذكر اين نكته
نيز بسيار حايز اهميت است كه برگزاري مراسم علم واچيني كاملاتابع ساختار
گاهشماري ديلمي است، زيرا مساله كوچ دام ها و برداشت محصول و ايجاد فرصت
براي برگزاري انواع مراسم تعيين كننده است.
از ديگر علم واچيني
هايي كه در مناطق كوهستاني البرز برگزار مي شود مي توان به علم واچيني در
سيد سراي ديلمان اشاره كرد كه 10 تا 15 روز مانده به شهريورماه بعد از
برداشت محصول، علم واچيني دارند و گالشان منطقه به اين مراسم بسيار دلبسته
اند.
در «پونسي» واقع در «ليل» از توابع لنگرود، اواسط پاييز كه
چوپانان عازم جلگه هستند علم را مي بندند و دو هفته بعد كه ديگر رسما مي
خواهند منطقه را ترك كنند و به جلگه بيايند در يك روز جمعه با حضور اهالي
جنگل نشين اطراف، علم را وا مي چينند. در اين روز اهالي روستاهاي ليل،
بيرومه، لات ليل و بلوردكان هم شركت مي كنند. اين مراسم برخلاف ديگر مراسم
يادشده فقط با عزاداري همراه است كه گاهي بر اثر سرماي زودرس در برف و
باران برگزار مي شود. علم واچيني ها همچنين در بقعه مازوكوتي (فيروزكوه
موزي كلايه اشكور)، بقعه آقا سيدقاسم در خور تو از توابع سياهكل، بقعه
امامزاده قاسم و امامزاده حمزه كوه پس ديلمان، بقعه امامزاده قاسم و
ابراهيم واقع در لسبو (اشكور سفلي)، بقعه امامزاده ابوالحسن واقع در گرده
كول كمني، بقعه آقا سيد صالح و آقا سيد سلطان حسين در «ليش مهرين» سياهكل،
بقعه آقا سيد حسن «ازبرم» سياهكل و... نيز برگزار مي شود.
گفتني
است مراسم علم واچيني شاه شهيدان ديلمان همه ساله و براساس محاسبات
گاهانباري و تقويمي ديلمي در يكي از جمعه هاي ماه مرداد برگزار مي شود.
روزنامه شرق ، شماره 1319 به تاريخ 23/5/90، صفحه 13 (ميراث فرهنگي)
سادات شهيد علوي در منطقه گيلان از احترام خاصي برخوردارند و هرجا که آرامگاه يک شهيد علوي باشد زيارتگاه مردم آن سامان است.
امام زاده هادي و امام زاده محمد نوادگان امام چهارم معروف به شاه شهيدان نيز از اين سادات مي باشند که از احترام ويژه اي برخوردارند و با کرامتي که از سال 1362 از خود نشان دادند برادران و خواهران منطقه علاقه شديدي پيدا کردند که از زندگي آن دو شهيد با خبر شوند و حقير بر آن شدم طبق روايات و اسنادي که موجود بود اين مجموعه را گردآوري و در اختيار دوستاران خاندان ولايت قرار دهم.
دهکده شاه شهيدان از نظر جغرافيايي
شهيدان يکي از دهات کوهستاني خورگام است که مردمان آن از راه گله داري امرار معاش مي کنند. دهکده شهيدان از شرق به آسيا بر، جنوب شرقي ميان مرز ديلمان، شمال غربي درفک، جنوب به گلنگش خورگام منتهي مي گردد.
اين ده داراي چشمه هاي گوارا و فرآورده هاي دامي ميباشد مردم به گويش ديلمي که از فرهنگ اصيلي برخوردار است صحبت مينمايند. به علت وجود امام زاده محمد و امام زاده هادي معروف به شاه شهيدان هر ساله زوار زيادي به زيارت مشرف مي شوند هر ساله مردم در تابستان يک دهه علم بندي مي نمايند و در يک روز علم واچيني مي کنند. علم واچيني در شاه شهيدان سنتي ديرينه است و از مشتاقان بسياري برخوردار است.
جنگ نامه امام زاده محمد و امام زاده هادي
شيخ ابوسعيد خوارزمي روايت مي کند: چون سادات هاشمي در مکه معظمه و زيد بن موسي بن جعفر (ع) بعد از مرگ آن حضرت قيام کردند عاملان مامون ايشان را گرفته و نزد وي بردند و آن ملعون اکثر ايشان را به زهر شهيد کرد.
حضرت سيد جلال الدين اشرف نيز از آن سادات بود که به قم هجرت نمودند و بعد از سفر به چند شهر ايران و ترويج دين مبين اسلام به گيلان امد تا در اين منطقه که ملحد ديلماني، چهل گوش چمني و سردمداران ديگر الحاد زندگي مي کردند، ترويج اسلام نمايند ولي طرفداران زور و تزوير با حضرت به جنگ مسلحانه پرداختند.
امام زاده هاشم و جمعي ديگر از سادات نيز از مدينه به گيلان آمدند تا حضرت را ياري نمايند، بعد از جنگ زياد در اکثر بلاد گيلان حضرت سيد جلال الدين اشرف و ديگر سرداران لشکرش شهيد شدند.
بقيه امام زادگان و سادات متفرق گشته و هر کدام را کفار به نوعي شهيد نمودند.
طبق روايات زيادي امام زاده محمد و امام زاده هادي، که نوادگان امام چهارم بودند دو يار جوان حضرت سيد جلال الدين اشرف بودند که بعد از شهادت ايشان با عده اي از سادات به کوههاي ديلمان و دامنه هاي کوهستاني درفک عزيمت نمودند، زيرا منطقه هم از نظر استراتژيک جنگي مساعد بود و هم مردم ستم ديده آن ديار آمادگي پذيرش اسلام را داشتند.
برابر روايات چهل گوش چمني که يکي از دشمنان بزرگ اولاد علي (ع) به حساب مي امد مقر حکومتش در تالش کول ديلمان بود. از پايگاه سادات اطلاع حاصل نموده عده اي را به جنگ با ايشان و به محل شهيدان خورگام مي فرستد و پس از جنگي شديد در منطقه امام زاده هادي از فرق سر و امام زاده محمد از پهلو ضربه خورده شهيد مي شوند. و هر يک از يارانشان نيز به طريقي شهيد مي گردند.
يکي از دوستداران اين خاندان که در منطقه به شغل چوپاني اشتغال داشته خوابي ميبيند که پيکر مطهر اين دو شهيد و يارانشان را در تابوتي قرارداده و با وجود فشارهايي که از طرف جيره خواران دستگاه عباسي به وي وارد مي شده دفن ميکرد تا زماني که شيعيان منطقه بر ايادي چهل گوش مسلط مي شوند ساختماني مجلل بر روي اين دو امام زاده بنا مي کنند که به نوع خود در آن زمان در منطقه بي نظير بوده زيرا بنايي است آجري و در آن زمان در منطقه آجري وجود نداشته با حفاري هايي که بعدا در اطراف نموده اند کوره اي آجر پزي کشف شده که به احتمال زياد آجر ساختمان بقعه در آنجا پخته شده است. ميخ هاي ساختمان نيز صيقل ساخت و چکشي و چوبش تبري تراش مي باشد در کتاب تاريخ گيلان نوشته آقاي کشاورز آمده است که ساختمان بقعه مربوط به 700 سال پيش است.
به استناد نوشته وي بدنه ضريح چوبي را که احتمالا دومين ضريح بقعه مي باشد مرحوم ملا محمد حسين رشتي و مرحوم مير ظهير و نجاري که در آن زمان از نظر صنعت درودگري بي نظير بوده و از سراوان رشت به زيارت مشرف شده ساخته و بر روي آرامگاه امام زادگان مي گذارند. بعد از گذشت سالها و همت اهالي منطقه و مسئولين وقت اوقاف استان گيلان در تابستان 1362 ضريحي فلزي ساخت آقاي ايرج پنيرچي از رشت جايگزين ضريح چوبي مي شود با برداشتن ضريح قديمي حاضرين به دو شهيد نوراني برخورد مي نمايند .
واقعه اي که همه را به حيرت وا داشت
در تابستان سال 62 هنگام تعويض ضريح کهنه بقعه شاه شهيدان حاضرين با پيکر پاک دو سيد جوان و نوراني و روحاني که بدن يکي کامل و دست نخورده و بدن ديگر نيز پوست بر بدن چسبيده و جدا نشده بر ميخورند که آثار ضربت شمشير بر فرق سر مشخص و اثر ضربه تيرِ کمان بر پهلو هويدا بوده.
اين واقعه نظر خبرنگاران و دست اندرکاران رسانه هاي گروهي و صاحبنظران و مسئولان را جلب نمود که مدير کل اوقاف استان گيلان و مسئولان ديگر بمحل مذکور رفته و جريان را صورت جلسه نمودند.
فلسفه مراسم علم واچيني در شاه شهيدان
ساليان پيش مردم شهيدان، ييلاق و قشلاق مي کردند و زمستانها را در دشت گيلان در روستاهايي مانند تازه آباد جانگاه، دوست لات، خرارود، زراوا، سلش، راهدار، پشته، دولديم، کاورود، شهربيجار، موش بيجار، ديلم ده، رودسرا، گيل زا رو، لاپا سرا، زندگي مي کردند يا در کلهت هايي گاوکل، تنگ رود، ميان لنگه، کلدم سرا، مار سرا، و کلارده به سر مي بردند. اگر در مدت اقامت اين افراد در دشت گيلان يا کهلت کسي فوت ميکرد با اينکه راه مال رو برفگير و صعب العبور بود افرادي جمع مي شدند حتي اگر با اسب و قاطر هم ميشد جسد را به شاه شهيدان مي رساندند و در صحن امام زادگان دفن مي نمودند اين سنت در حال حاضر هم وجود دارد و چون بيشتر ماه محرم مصادف مي شد با فصولي که اهالي در حال کوچ بودند بنا بر اين در فصل تابستان که همه در شهيدان اقامت داشتند يک دهه در کنار امام زادگان شاه شهيدان و بر مزار درگذشتگان خود علم بندي نموده و به عزاداري مي پرداختند و در روز دهم علم واچيني مي کردند.
شکل علم
علم عبارت از چوبي به اندازه سه متر و قطر پانزده سانتيمتر که نوک چوب متصل به پنچه فلزي که منقوش به آيات قراني است مي باشد است.
طرز بستن علم ”علم دودي“
ريش سفيد محل متولي بقعه و هيئت امنا با کمک اهالي و زواري که جمع هستند نمدي که از پشم گوسفند درست شده جلوي بقعه رو به قبله مي اندازند و بالاي آن متکايي مي اندازند نوک چوب را روي متکا قرار مي دهند و بعد متولي پارچه هايي را که زوار به عنوان نذري آورده اند به دست ريش سفيد داده و يکي يکي تا اندازه اي که ممکن و معقول باشد به دور چوب مي بندند. مداحي هم از جريان حرکت اهل بيت حضرت سيد الشهدا به کربلا نوحه سرايي مينمايد اهالي و زوار حاضر سينه زني مي کنند البته اين موضوع با خبر دادن قبلي به اهالي مي باشد.
علم بندي حتما بايد در روز چهار شنبه صورت گيرد تا جمعه هفته بعد مراسم علم واچيني انجام بگيرد.
سپس علم را در سمت قبله داخل مسجد محل در ديوار جنوبي به روي دو چوب قرار مي دهند و مدت ده شب اهالي در مسجد جمع شده وبه سخنراني روحاني گوش ميدهند و آنگاه به سينه زني مي پردازند.
در اين ده شب هيئت امنا مسجد شخصي را با عنوان علم پا (پاينده و مراقب علم) استخدام مي کنند که بعد از اتمام مراسم سينه زنه در مسجد مي خوابد معتقدند که تنهاگذاشتن علم کراهت دارد.
هر شب از حضار با چاي پذيرايي نموده و در مسجد براي فقرا از مردم پول جمع آوري مي نمايند و به مداح روحاني علم پا قهوه چي و خادم مسجد مي دهند.
علم واچيني
در روز دهم از مراسم علم بندي در شاه شهيدان علم واچيني انجام مي گيرد که بسيار ديدني و در بيشتر نقاط گيلان داراي آوازه اي مي باشد
تعزيه خواني
در روز علم واچيني تعزيه خوان هاي دوره گرد نيز چند مجلس تعزيه مي خوانند که اين افراد بيشتر از شهرستان قزوين مي آيند و از مجالس تعزيه معروف تعزيه طفلان حضرت مسلم است چون ريشه فرهنگي در منطقه دارد و از طرفداران زيادي در منطقه برخوردار است.
در اين مراسم مراثي و نوحه هاي مخصوصي خوانده ميشود. هم چنين مسير حرکت سينه زنان نيز از پيش تعيين شده و با آداب مخصوصي همراه است.
آیین علم واچینی امام زاده محمد و هادی معروف به شاه شهیدان روز جمعه ۷ مرداد در روستای شاه شهیدان برگزار شد.
به گزارش روابط عمومی اداره کل اوقاف و امور خیریه استان گیلان ، آیین علم واچینی بقعه شاه شهیدان نامدارترین مراسم عزاداری حسینی در غیر ماه محرم در استان گیلان بشمار می رود که مردم این منطقه از گذشته های دور بدون توجه به گردش ماههای قمری، مراسم علم بندی و علم واچینی را به نیت عاشورای حسینی در نیمه مرداد ماه هر سال برگزار می کنند.
علم بندی به معنی بستن و آماه کردن علم برای مراسم سوگواری ماه محرم و علم واچینی به معنی باز کردن آن در پایان مراسم است و تقریبا در تمام گیلان علم بندی حداکثر تا هفتم محرم انجام می شود و معمولا پس از سوم شهادت امام حسین (ع ) این علم ها را باز می کنند و به اصطلاح علم واچینی دارند و چنانکه پیداست این رسم در روزهای معینی از ماه محرم انجام می شود اما این مراسم در مناطق کوهستانی شرق گیلان به گردش سال قمری بستگی نداشته بلکه در محدوده زمانی معینی از سال زراعی یعنی در تابستان و پس از برداشت محصول و در یک روز جمعه انجام می گیرد.
این آیین امسال نیز مانند سال های گذشته با شرکت هزاران نفر از مردم استان گیلان به ویژه روستاها و شهرهای شهرستان های سیاهکل، رودبار، لاهیجان، رشت و استان های همجوار در روستای ییلاقی و خوش آب و هوای شاه شهیدان واقع در بخش خورگام رودبار برگزار شد.
مشتاقان شرکت کننده در مراسم معنوی علم واچینی شاه شهیدان از سه روز قبل جاده های پر پیچ و خم و گردنه های سخت کوهستانی را به پشت سر گذاشتند تا در مراسم باشکوه عزاداری شرکت کنند.
در سال جاری نیز جمعیتی بالغ بر ۵۰ هزار نفر با برافراشتن تیرک چادرهای رنگارنگ در مراتع و اراضی اطراف حرم امام زادگان حضور یافتند.
غذای عمده میهمانان در روز علم واچینی کباب است به همین دلیل در این روز ذبح گوسفندان انجام گرفت و بازار موقتی وسیعی با شرکت مغازه داران و دستفروشان روستاها و شهرهای دور و نزدیک برای رفع مایحتاج زوار و فروش اجناس خود از دو روز قبل در اطراف حرم تشکیل شد.
گرچه در گذشته علم واچینی بیشتر توسط اهالی روستاهای کوهستانی و جلگه ای شهرستان رودبار و سیاهکل برگزار می شد ولی امروزه این آیین گستره جغرافیایی وسیع تری از شهرهای گیلان و بخشی از استان های همجوار نظیر استان های قزوین و مازندران را نیز در بر می گیرد.
این آیین که طی سال های اخیر به ثبت ملی رسیده؛ با شکوه ترین مراسم عزاداری حسینی است که بدون توجه به گردش ماه های قمری در فصل تابستان برگزار می شود.
برخی معتقدند که این آیین باقیمانده از رسم دیرینه عزاداری حضرت ابا عبدالله حسین (ع)است که در گذشته بدون توجه به گردش ماه های قمری در تابستان توسط علویان این مناطق رسم بوده است.
نشانه هایی از رسم علم واچینی در امام زادگان مناطق کوهستانی این مناطق باقی مانده است از جمله مراسم علم واچینی در امام زاده نورالعرش که در سه کیلومتری شاه شهیدان که همه ساله یک هفته قبل از مراسم علم واچینی شاه شهیدان، برگزار می شود.
زوار و مشتاقان مراسم علم واچینی شاه شهیدان برغم وجود جاده های کوهستانی ناهموار و سنگلاخی بخشی از جاده مسیر و نیز نبود امکانات از قبیل محل مناسب استقرار و دیگر امکانات اولیه، خود را به این مراسم رسانده و در باغ ها و اراضی اطراف اطراق می کنند.
آیین 'علم واچینی' شاه شهیدان با شکوه ترین مراسم عزاداری حسینی در غیر ماه محرم در استان گیلان به شمار می رود.
در منتهی الیه جاده سیاهکل به دیلمان و جاده رستم آباد به خورگام روستایی زیبا به نام شاه شهیدان قرار دارد که هر ساله در بقعه مدفن دوتن از نوادگان امام سجاد( ع) این روستا مراسم خاصی برگزار می شود.
http://www.tes.mi.it/sir2itastoriaweb/immaginari/mito/index.htm
http://www.ketab.ir/Ketab/E-Magazine/HaftehFiles/244g.pdf
متن پی دی اف، صفحه ی 15
http://www.farheekhtegan.ir/userfiles/file/1390/pdf14-01/page10.pdf
اسرار مقدس رودبار
نظری به کتاب «نظرکرده» ؛ به نگارش فرشته بهرامی ؛ نشر آموت

«نظرکرده» نمونه ای نوین از ایرانشناسی به زبان ساده است. نوین و ساده و ایرانشناسانه از این رو که انبوهی از آگاهی ها درباره ی باورهای ایرانیان پیرامون امامزادگان ایرانی را به شیرینی و شیوه ای نو در پیش روی ما می نهد. خویشکاری و اعجاز امامزاده دریافت نمی شود مگر با بهره مندی از نگرش روستائی به قداست او و نمی توان با او پیوند یافت و نزدیک شد مگر به خویشی با درخت و چشمه و سنگ. امامزاده در اندیشه ی دهقان، ساختار یافته است پس پژوهشگر نیز به درستی آن را از زبان دهقان به ما می شناساند. پژوهشگر آگاه است که تاریخچه ی هر آنچه که به آن پرداخته است بیش از آنچه که روستائیان درباره ی آن ها گفته اند نیست و نیز آگاه است که برای شناساندن آن بار قدسی به ما، باید حال و هوای آبادی و اهل آبادی را برای ما بازسازی کند. امامزاده یکی از همان مردم است و برآن مردم. یک ایرانی به همان اندازه که من و تو هستیم از پس سال ها هم آمیزی با ترک و مغول و عرب و رومی و یونانی.
تاکید بر ایرانشناسانه بودن این پژوهش از آن روی است که پژوهشگر، آگاهانه و بی پروا از ژست های روشنفکرانه، چندین سده هویت ایرانی در باورمندی پرشور ایرانیان به این امامزاده ها را رها نکرده و چشم بر مردمی ترین داستان های مردم نبسته است. به سبک وسنگین کردن داشته های روستائیان نپرداخته و آن ها را به ترازوی شهر نسنجیده است. برچسب نادانی و بی خبری به یادمان مردمان نزده و هرآنچه که بوده را برای ما به دامن مهربان برچیده و آورده است.
کارشناسی همچون عبدالرحمن عمادی که پیشگفتاری بر این پژوهش نوشته است، پیش از هرچیز آن را «ایران شناسی دهقانی» می نامد و ایرانی تر از دهقان چه کسی را می توان یافت؟ کیست که بهتر از دهقان در آبادی ایران کوشیده و می کوشد؟ کیست که ایرانی تر از دهقان سخن بگوید؟ کیست که ایرانی تر از دهقان بیاندیشد؟ دهقانی که دست به خاک کشتگاهش در دورافتاده ترین روستاهای رودبار سائیده است و رویای زمین را برای بارآوری به تعبیر نشسته ایرانی تر است یا آنکه خال هائی از تخت جمشید بر پوست می کوبد؟ دهقانی که در گرگ و میش هوا به بانگ خروس از خواب برخواسته و نگاهش آفتاب را به برآمدن واداشته ایرانی تر است یا او که بامداد را تا نیمروز به خوابیدن فراخوانده است؟ همین است که ایرانشناسیِ این کتاب ما را به روستاهائی می برد که آئین های ایرانی را همچنان و به تازگی برای ما پاس داشته اند. آئین هائی که نزد هیچ عرب و عجمی نیست
.بی گمان باورکردن آنچه که باور روستائیانِ به گفتگو نشسته در کتاب است برای ما شدنی نیست و بایدی هم در کار نیست که هرآنچه را که شنیده ایم باور کنیم اما اگر به دنبال چشم انداز تازه ای از ایرانشناسی هستیم و اگر پیگیر فولکلور و فرهنگ مردم ایرانیم، می توانیم کتاب «نظر کرده» را در دست داشته باشیم. این کتاب شیوه ای از ایرانشناسی را به ما می آموزد که اگر راست و درست آن را پیاده کنیم هر یک از ما می توانیم گنجینه ای از فرهنگ مردم را به نمایش بگذاریم. همچنین جا دارد تا کتاب هائی از این دست در روستاهای شمال ایران پراکنده شود تا دیگر جوانان نیز کارهائی از این دست را آغاز کنند
.ناشر را شنیدم که عبدالرحمن عمادی که بنا بود پیشگفتاری بر این کتاب بنویسد، پس از در دست گرفتن کتاب، خود گفتاری جانانه و سترگ درباره ی آن نوشت. چندان که دیگر نام پیشگفتار برای آن گفتار، سزاوار نبود. خود، دانشنامه ای بود که می توانست کتابی باشد. گرچه سرانجام پیشگفتار عمادی به کوتاه سخنی بر آغاز این کتاب نشست اما داستان اینجاست که اگر چنین کتابی (سرشار از گفتنی های تحلیلی) به دست همچون عمادی ای برسد گفتنی ها از آن برخواهد آمد و گزارش ها بر آن نوشته خواهد شد. داده های خامی همچون "شیلان کشی" پس از فندق چینی، پیوند امامزاده با اناربن یا چشمه، باورهای پیرامون درخت تادانه، شهادت ویا غیبت امامزاده، "جمعه شیر"، رخت عَلَم، نقش صلیب بر سنگ گور، سنگ های نظر کرده و انبوهی دیگر از ورودی های اینگونه، راه ما را به ده ها کوچه و پس کوچه ی رازآمیز آن سرزمین باستانی می کشاند.
بهرامی در این کتاب نه تنها ما را با آئین ها و باورداشت های مردم رودبار آشنا می سازد که آگاهی های ارزنده ای نیز درباره ی زندگی خانوادگی، پیوند های همسایگان، مناسبات اجتماعی و بلکه چگونگی رویارویی مردم دو روستا با یکدیگر را برای ما به تصویر می کشد.
از سوی دیگر می پندارم که دیگر ارزندگی این کتاب از آن روی است که نویسنده، تفسیر و تحلیلی از خود بر گردآورده هایش ننهاده است. ما را واگذارده است تا در این کتاب رویاروی روستائیان بنشینیم و چشم بر دهان آنان بدوزیم. در خانه ی دهقان، مهمان باشیم و با قندی خیس خورده در دهان و استکان چای در دست، از باورهای خانه خدا و شور سخنش درباره ی امامزاده، به شگفتی درآئیم.
روشن می بینم که این کتاب از این پس، ابزار و دست مایه ی پژوهندگان آئین در شمال ایران باشد و هر پژوهشی در زمینه ی دین و آئین مردمان شمال، بدون این کتاب، چیزی کم خواهد داشت. گواه این گفته آن است که بهرامی چیزی را از جائی به میدان آورده که پیش از این کسی از آن ها سخن نگفته بود. ارزش کار بهرامی باز بیش از پیش آشکار می شود زمانی که می بینیم او این گفتگو ها را از مردمی رو به خاموشی بیرون کشیده است.
با این که باورهائی از این دست که در کتاب یاد شده آمده اند در شمال ایران فراوان است اما کمتر پژوهنده ای تا کنون به آن ها پرداخته است. به ویژه دانسته های ما درباره ی آئین ها و باورهای مردم رودبار، الموت و طالقان (اگر این نام های جغرافیائی همسنگ هم باشند) اندک تر است از آنچه که درباره ی مردم گیلان و مازندران می دانیم. زمانی که خود در سال 1380، گزارش "گنج نامه ی ولایت بیه پیش" را آماده می کردم به این دریافت رسیدم که برای شناخت درست تر از آئین های این بخش از ایران، باید چهارگوشه ی شرق گیلان، غرب مازندران، طالقان و الموت را یکجا به بررسی نشست و امروز که «نظرکرده» را می بینم و درآمد نویسنده ی آن را می خوانم، بیش از پیش گمان می برم که همینگونه باید باشد (آنجا که در صفحه ی 19 آمده است: مابقی ماجرا را در امامزاده های الموت شرقی، طالقان، اشکورات، رودبار زیتون و بطور کلی مناطق دیلمستان دنبال کنم). همچنین زمانی که گزارش کوتاه "گاهشماری در بالاطالقان" و تعزیه در روستای مهران طالقان را می پرداختم به یادآوردم که آئین هائی از این دست، سرشار است از رمز و رازهای دورادور و هم اکنون که با «نظرکرده» روبرو هستم، انبوهی از این رازهای آشنا را به یکباره می بینم و می یابم (یکی از آن همه در صفحه ی 23: توی مسجد قدیم روی دیوار دوتا شاخ شکار کوبیده بودند تا دوتا عَلَم را نگه دارد
).اگر بخواهیم یادداشت های اینگونه ی این کتاب را بازخوانی کنیم که باید هم روزی به این کار بیاغازیم، دست کم به اندازه ی خود کتاب می توان برآن "برداشت" نوشت و می توان ریشه ی انبوهی از این آئین ها را تا هزاره های دور، جستجو نمود. «نظرکرده» از این دیدگاه، چندان هراس انگیز است که جان و تن ماجراجویان را به مورمور می اندازد و چندان گفتنی دارد که بهتر می بینم تا بیشتر نگویم
!ویژگی سرزمین برگزیده ی بهرامی برای میدان پژوهش هایش در آن است که نخست، بسیار کهن و رازآلوده است و این کهنگی و آلودگی را همچنان به همراه داشته است. دوم، چون کمتر جولانگاه دشمنان و کشورگشایان بوده است، پس شناسائی آن به شناخت بهتر ما از ایران زمین می انجامد. سوم، در روستاهای گوناگون این میدان، همواره می توان گونه های همانند آئین ها را باز یافت. از این رو یاریگر پژوهنده در سازماندهی و پیش بینی دستاورد هایش تواند بود. میدان پژوهشی که بهرامی در آغاز کتابش به آن اشاره می کند و ما آن را چهارگوشه ای می دانیم در دوسوی شمال و جنوب البرز و در میان استان های قزوین، تهران (البرز امروز)، گیلان و مازندران جای گرفته است و گفتنی هائی از این دست برای ایرانشناسی ما چندان در آن سرشار است که گنجینه ی مارلیک برای باستانشناسی ما. روح ارباب انواع هنوز در آن زنده است و هنوز بر آن فرمانروائی می کند. «نظرکرده» نیز در هر صفحه همین را به ما گوش زد کرده است. این است راز مقدس کوهستان رودبار.
کتاب با همه ی ارزشش بدون کاستی نیست. گرچه شاید این گفته درباره ی هر کتاب دیگری هم روا باشد ولی چنین می نماید که درباره ی این کتاب، پیش گیری از آن کاستی ها و نارسائی ها، ساده و آسان بود. ناخوانا بودن نقشه ی پایان کتاب (صفحه ی 290)، کمبود شماری از تصاویر که می توانست در این میان جائی داشته باشد همچون طرح نمد های آستان امامزاده (صفحه ی 22). در جائی از نقش های بومی کلاه پشمی سخن می گوید بی آن که ما را به عکسی ساکت کند (صفحه ی 173). چند سطری را به چندوچون کاشیکاری های گنبد امامزاده می پردازد بی آنکه با عکسی از نمای نزدیک، کار خود را ساده تر و گویاتر کرده باشد (صفحه ی 142) و یا دیدنی تر از آن توضیحی بی تصویر از: یک اسب در حال حرکت کشیده شده که پرنده ای با دم بلند روی پشتش سوار است (صفحه ی 187). همانگونه که نویسنده به درستی ضرورت یادآوری این جزئیات را دریافته است، خواننده ی همراه نیز پیگیر دیدن تصاویر بیشتر است. همچنین می شد تا پلانی از این بناهای ساده را در کنار عکس ها بگذارد تا خواننده درازا و پهنای آستان امامزاده را بهتر دریابد.
کمبود دیگر کتاب را می توان در ناپیدائی منابع انگشت شماری که نویسنده گاه به آن ها برگشته در پایان کتاب دانست و نیز ننوشتن آوای واژگان دیلمی به نشانه های آوانویسی.
خواننده گاه تشنه و سرگشته به حال خود رها شده است. در جائی (صفحه ی 171) راوی می گوید "55 بهار که سر می رفت می گفتند «بَره سَر» موقعی که بره می آمد همان موقع. شما ره حالی می شود؟". راوی با این پرسش، خود دریافته است که گفته هایش گویا و آشکار نبوده اند ولی بهرامی نیز ما را بر این داستان روشن نکرده است
.نثر کتاب نیز چندان بی دشواری نیست. گاه علامت مفعول را به گونه ی گویش وران، "ره" می نویسد و گاه "را". واژگان دیلمی در میان متن به گونه ای آمده اند که همیشه نمی توان آن ها را از "اسم خاص" باز شناخت و این خود کار خواننده را سخت می کند.
بازبینی بخش هائی از کتاب نیز شاید بی بهره نباشد. نمونه را در صفحه ی 187، پژوهشگر از دو سنگ قبر سخن می گوید که سروده هائی بر آن ها نوشته شده است. حال آنکه به نظر اینجانب، این هردو، نیمه های یک سنگ قبر بوده اند چرا که سروده ی سنگ قبر دوم، گوئی به دنباله ی سنگ نخست است و از روی، وزن، قافیه و حتی مضمون سروده ها که یکدیگر را دنبال می کنند می توان به این گمان بها داد.
پایان سخن، سپاس از جناب عمادی برای آنچه که نویسنده به زیبائی و شیوائی، "دست کشیدن ایشان بر پیشانی کتاب" نامیده است و دست مریزادی به ناشر، جناب یوسف علیخانی که هرچندگاهی اینگونه ما را به الموت می برد.
علی بالائی لنگرودی
دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ ادیان
دانشگاه رم - ایتالیا

۱- کتابفروشی طهوری. روبروی در جنوبی دانشگاه تهران
۲- کتابفروشی توس. میدان انقلاب. خیابان دانشگاه
۳- کتابفروشی اختران. میدان انقلاب. بازارچه ی کتاب
۴- کتابفروشی فروهر. خیابان فلسطین
۵- بنیاد نیشابور. روبروی در شمالی دانشگاه تهران
اگر به وبلاگ اوانک سری بزنید، تصاویر خیره کننده ای از زیبائی طبیعت و روستاهای دامان الموت را خواهید یافت.
الموت به اعتبار جایگاه ممتازش بر بلندای البرز کوه، گنجینه ی ارزشمندی از فرهنگ مردمان شمال ایران را در خود پاس داشته است.
در این دوره و زمانه که هویت هرکس با پروفایل و عکس و کاراکتر وهمه ی این ها در جهان مجازی تعریف می شود، واکنش های مردمان صاحب پروفایل در جهان حقیقی نیز رنگ و بوی نمایش گرفته است. به همین قاعده، نام مردمی شب "چلّه" در مکاتبات رسمی و ادبی و شبه ادبی، کمتر از نام سریانی و کهن شب "یلدا" به گوش می رسد. بی سوادان و کم سوادان همچنان این شب را شب چله می نامند.
پژوهش های نو در باره ی این شب و نماد های آن، همچنان تکرار مکررات است. عباراتی همچون طولانی ترین شب سال، شب تولد خورشید، پیوندهای میترائی و ... ملال آور و نخ نما شده اند. رکن فراگیر این شب در جهان ایرانی، یعنی فال زدن با شعر حافظ نیز به بررسی نرسیده است. هنوز نمی دانیم که آئین های ویژه ی این شب در هر کجای خاک ایران، چگونه برگزار می شد؟ پیش از فراگیری اشعار حافظ، مردم در این شب چه می کردند؟ آن جا که هندوانه را نمی شناختند چه می خوردند؟ و ... .
وبلاگ روستای گورج، مجموعه ی نفیسی از این واژگان را از این آبادی مرتفع، فراهم آورده است:

شماری از کلیساهای شهر رم بر فراز معابد باستانی میترا -خدای رازآلوده ی پیش از مسیح- ساخته شده اند. شگفت اینکه مسیحیان نیز در نابودی آن معابد نکوشیده و چنان پاس داشته اند که به روزگار ما رسیده و همچنان تابناک اند. میترای رمی و معابد آن به جهت احتمال ارتباطش با میترای ایرانی دارای ارزش پژوهشی بسیار در زمینه های ایرانشناسی است. به ویژه در گیلان که گمان می رود خدای آئین های پیش از اسلام مردم این سامان بوده است. بازمانده ی آئین های میترائی هنوز در نزد مردم گیلان خاوری به چشم می آید. شرح مفصلی از این آئین ها در کتاب "گنج نامه ی ولایت بیه پیش / دفتر دوم" آمده است. http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100881345735
گرچه بسیار گفته می شود که آئین میترائی رم از ایران به آن سرزمین رفته است ولی پژوهش های کارشناسانه ی نوین چندان با این باور سازگار نیستند. شاید بتوان گفت که هردو آئین با الهام از یک منبع در این دو سرزمین بالیده اند و به مرور زمان، خصلت های گاه یکسان و گاه ناسازگاری یافته اند. چنان که زبان ایتالیائی امروز نیز با زبان فارسی و دیگر زبان های ایرانی (به ویژه گیلکی) همانندی هائی دارد.
تصاویر زیر مربوط به ورودی جدید پرستشگاه میترا (دروازه ی کلیسا) و معبد در طبقه ی سوم زیرزمین کلیسای San Clemente در شهر رم است. مشهورترین روایت در پیوند با میترای رمی، روایت کشتن گاو نر به دست اوست که معانی کیهانی دارد.
لازم به یادآوری است که "میترا" برخلاف آنچه که امروزه رایج است، چه در ایران و چه در رم، نام خدائی مذکر بود. در زبان های جدیدتر ایرانی نام او از میترا به مهر تغییر یافت و شیر و خورشید از نشانه های اوست.

+ سردر کلیسای San Clemente

+ پرستشگاه میترا در طبقه ی سوم زیرزمین کلیسا

+ صحنه ی کشتن نره گاو به دست میترا
